جیدیونس خیلی علنی برگشت گفت برنامه نتانیاهو این بود که ایران رو با خاک یکسان کنه و از ایران وضعیتی مثل لیبی بسازه (Persian Libya) چون این به نفع آمریکا نبود نذاشتیم
اگر تا دیماه از پهلوی بهعنوان رهبر دوران گذار از سر امید یا خشم به وضع موجود حمایت میکردی، قابل فهم بود. اما بعد از این چند ماه و جنگ و هزینههایی که مردم ایران دادند، اگر هنوز بدون هیچ نقد و پرسشی پشتش ایستادی، مشکل فقط اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مشکل در احمقی و بیشعوری شماست.
خاطره های مونده از سفر:
-گومبولی و پاد گومبولی
-کوه گاوی
-گاو واقعی
-گاو ها در افق
-گودوی هتل ها
-حتی باغبون مهربون
-کلانه
-بام 20 تومنی!
-کوبیده و دوغ ناسالم!
-نون برنجی تازه
-بوی ادویه در تمام طول سفر
-شامپاین برای خانومت!
مدام میگم نمیدونم چقدر دیگه میتونم تو این وضع دووم بیارم و به خودم میام میبینم هنوز دووم آوردم..
نمیدونم این خوبه یا بد،
که "زندگی همیشه راهشو پیدا میکنه.."
اما به چه قیمت؟!
۲۴ ساعت توی قطار وان-تهران با سهتا آدم رندوم توی یه کوپه بودم و سختترین قسمتش بحث کردن با آدمهایی بود که مغزشون با چرندیات اینترنشنال پر شده و واقعا این حجم از حماقت برام عجیب و دردناکه!
«یکتمدن امشب نابود خواهد شد»
شبی که این حرفو زد، من نخوابیدم.
این حرفها وحشیانه بود.
رییسجمهور یه کشور، کشوری که میدونیم بمب اتم داره و سابقه استفاده ازش رو هم داره، در مورد ۹۰ میلیون آدم این حرفو زد.
تصور کن چه شبی بود.
برای پدر و مادرهای ایرانی که میخواستن از بچههاشون محافظت کنن… ولی چطور؟
اگر بمب اتم بزنه چی؟
کجا بریم؟
بچه رو چکار کنیم؟
کدوم شهر رو میزنه؟
همه شهرها رو یا فقط تهران رو؟
تصور کن مسنترها، مریضها و اقشار ضعیف چه حالی داشتن اون شب.
۹۰ میلیون نفر…
در سراسر جهان نتونستن بخوابن.
⸻
یه روز باید آمریکا بابت این بلایی که سر ما آورد جواب پس بده.
ما یه ترومای وحشتناک رو پشت سر گذاشتیم.
نابودی ایران، یک تمدن، با تمام نشانهها و فرهنگی که ازش به ارث رسیده، رو تصور کردیم.
برای رها شدن از این تروما باید ازش حرف بزنیم.
اونقدر بگیم و بگیم تا زهرش آرومآروم بیرون بیاد.
⸻
اون شب من نخوابیدم.
بیدار شدم و خواب آروم بچههامو نگاه کردم…
بچههایی که قرار بود از من هیچ میراثی بهشون نرسه.
بچههایی که زادگاه منو هرگز ندیدن.
و من،
باید به نمایندگی از دنیایی که دیگه وجود نداشت،
بیریشه و بیمدرک،
از تمدنی که از دست رفته بود،
روی زمینی که انگار جا برای اون تاریخ و هزاران سال داستان نداشت.
رنج «باقیمونده بودن» رو تا ابد به دوش میکشیدم…
و توانش رو در خودم نمی دیدم.
#داستان_جنگ
#نه_به_جنگ
#تروما