دوست داشتم منم خوشحال باشم و یه پست خوشگل درباره پایان هفت سال پزشکی بذارم، اما امروز تو راه برگشت از آخرین کشیکم داشتم گریه میکردم که چرا بابام تو جشن فارغالتحصیلیم نیست💔
تو کتاب سفر به انتهای شب میگه پزشکی بدترین شغل دنیاست،ادمای پولدار که به چشم خدمتکار میبیننت و باید در خدمتشون باشی واسه ادمای فقیرم حکم دزد رو داری که تو بدترین شرایط ازشون پول میگیری :))))
شب یلدای سال کنکورم بود. از قلمچی اومده بودم و داشتم همینجوری ناراحت از اینکه مثل بقیه نمیتونم جشن بگیرم، درس میخوندم
تا اینکه بابام گفت دیگه درس بسه. با بالشتا کرسی درست کرد و با هم نشستیم فیلم دیدیم💔
الان چهارمین یلداییه که نیست💔
با اکسترن پسر (دانشجوی سال ۴) رفته بودیم شرححال بگیریم
همه سوالارو پرسیدم معاینهها رو انجام دادم پسره هیچی نگفت بلافاصله هم که از اتاق اومدیم بیرون در رفت
اون وقت همراه بیمار اومده میگه خب خانم پرستار نظر آقای دکتر در مورد بیمار ما چی بود =)))))
گوتوم یاندی رابرت =))))))
از کشیک اومدم خونه مامانم گفت امروز مراسم ختم دوست اول ابتداییمه. باهاش در ارتباط نبودم اما خیلی سخته ببینی یه سری آدما که انتظار داری همیشه باشن، دیگه نیستن💔💔
از آدماى بى ذوق واقعا متنفرم
زير بارون راه نميرى چون خيس ميشى
روى چمن نميشينى چون لباسات كثيف ميشه
از خوردن شيرينى لذت نمى برى چون قند ضرر داره
گل واسه چی خريدى؟ فردا خراب ميشه ميندازيش دور
اين آدما لذت زندگی كردن رو ازت ميگیرن و
كم كم شما رو شبيه به خودشون ميكنن
زندگیم اینجوری شده که همش منتظرم روزا بگذره. میگم فلان کشیک بگذره کلی بعدش خوش میگذرونم. فلان ماه بگذره بعدش راحت تر میشه..
تهشم راحت تر نمیشه و من میمونم و زندگی ای که تموم میشه