نشسته بودیم با دوستم یهو یه مرده با ذوق اومد گفت درجه گرفتم و دستشو نشونمون داد.
از اینا بود که چسبیه، میچسبه به لباس اگه اشتباه نکنم نوشته بود مأمور امداد.
لبخند زدم گفتیم مبارکه با کلی خوشحالی گفت مرسی و رفت جلوتر، یهو برگشت عقب گفت خیلی مهربونید وایسید یه چیزی بهتون بدم/
کیفشو درآورد نشست به گشتن.
گفت بیا بگیر
رفتم جلو دیدم داخل یه پلاستیک مشکی پر سنگه، چهارتا درآورد و دوتاشو گذاشت کف دست راستم گفت این دوتا برای تو، دوتا دیگه رو داد دست چپم گفت این دوتاهم برای دوستت.
نیم ساعت سگی سر یه سوال ریاضی گریه کردم. هرچی حل میکردم غلط میشد، یهو ترکیدم.
یهو مامانم اومد تو اتاق و وقتی فهمید داستان چیه؛ بغلم کرد،قربون صدقم رفت و گفت مامان جان گریه نکن من بهت ایمان دارم، تو میتونی:))
دعا کنید بتونم کنکور کوفتیو خوب بدم وگرنه باید برم زیر خاک از شرمندگی.
مرگ واقعا ترسناکه.
فکر کن یکی میره و نمیدونی مقصد کجاست اما میدونی هرگز برنمیگرده. دیگه نه میتونی بهش پیام بدی، نه زنگ بزنی.
دیگه صداشو، بوشو،بغلش و شوق نگاهشو نداری.
برای همیشه از دستش میدی.
هرگز دیگه ثانیهای نیست که بتونی باهاش وقت بگذرونی، از دلش دربیاری و...
چقدر پوچ :)