باهام بود، کمک کرد تا مامان و بابا راضی بشن برای ازدواج سن مهم نیست. به کصشر ترین حالت ممکن (سکته قلبی حین ورزش) رفت و کلی امید و آرزو و خوشحالی رو تو همهی ما کشت.
روحت شاد ولی همیشه ازت دلگیرم که چرا درست زمانی که داشتم برمیگشتم به زندگی، از زندگی انداختیم.
از شبی که فوت کرد تمام زندگیم زیر و رو شد؛ مجلس عروسیم کنسل شد و همعی برنامه ریزی که کرده بودیم برای پولش هم باهاش لغو شد؛ دچار یک افسردگی شدید شدم و تا مرز خودکشی رفتم؛ ذره ذره آب شدن مامانمم دیدم و این از دردآور ترین برهه های زندگیم بود. این آدم از خردسالی تا شب خواستگاری..