امروز بعد یک روز که همو ندیده بودیم قبل اینکه بشینه تو ماشین اول یدونه محکم بوسم کرد
فهمیدم که خیلی دلش تنگ شده بود
خدا این حسای خوب کوچولو رو ازم نگیره 🥺
یه روز تو خیابونای شیراز راه میرفتیم، نرگس میگفت اُکسااااااب و یکنفس میخندید.
اونروز خوشبخت بودم و فقط خدا میدونه چقدر دلم برای اون خندههای عمیق و بیخیالیش تنگ شده.