گهی در خاطرم می جوشد این وهم :
-ز رنگ آمیزی غمهای انبوه ،-
که در رگهام ، جای خون، روان است
سیهداروی زهرآگین اندوه .
تکه ای از شعر دردِ گنگ _ ه.الف.سایه
الان در اون مرحله از زندگیم هستم که این شعر از سیلویا رو با تموم پوست و استخونم میفهمم :
Dying
Is an art, like everything else.
I do it exceptionally well.
I do it so it feels like hell.
بعضی وقتا زندگی برام شبیه فیلم و سریال میشه، اون قسمت واقعی بودنشو از دست میده، چند دقیقه فکر میکنم اینایی که دارم میبینم و میشنوم واقعیه یا نه، این اتفاقات که افتاده، اینایی که قراره بیوفته، خیلی حس عجیبیه، بعدشم یه حال توخالی و پوچی داره!
@itsdanyalll لذت های زیادی بودن ولی اینقدر همه چیز با استرس و دغدغههای بیشتر از سنم آمیخته شد که تقریبا هیچی نفهمیدم ولی بیشتر از هرچیزی هز فعالیتی که برای یادگیری بیشتر انجام دادم بهم خوش گذشت :)