برگشتنی سوار یه ماشین شدم، یه هیوندای داغون با یه چراغ شکسته که توش دوتا مرد گولاخ و یه پیرمرد راننده نشسته بودن. کرایه مسیر ۱۰ تومنه، وقتی کرایه رو یه ۱۰ تومنی دادم ۵ تومن بهم پس داد. منم شک کردم که نکنه میخوان خفتم کنن که حتی کرایه مسیر رو نمیدونه :))
ممکنه دلیلش این باشه که توی موقعیتهای متفاوت نصیحتهای متفاوتی کاراست. ولی نه من میتونستم خوب توضیح بدم نه اون میتونست کلاف مغزیشو باز کنه.
«یعنی بترسیم؟ ولی مسلمون که نباید بترسه..»
به مقصد رسیدیم و بهش گفتم که خوشحال میشدم اگه میتونستم بیشتر باهاش حرف بزنم ولی دیگه باید برم و
You must come to grips with the fact that history may, of all alternatives, take the most irrational path, that is, the one that makes the least amount of sense to educated & neutral observers.