خسته شدم از بس اومدم اینجا و نالیدم. خستهم ازینهمه خستگی و غم و رنج و کلافگی. پس روزای خوب کجان؟ چرا من اینقدر ناآرومم؟ چرا خوب نمیشم؟ از خودم خجالت میکشم
خاله کوچیکم امروز عصر فوت کرد،اون یکی خالهم ۲ سال پیش،مامانم ۸ سال پیش. یه خاله دیگه دارم، ۲ سال پیش مراسم خالهم تا منو دید گفت خاله برا کدومتون گریه کنم؟
امروزم توی گریه هاش گفت حالا من با اینهمه بچه بیمادر چیکار کنم؟
این دوتا جمله تا آخرین لحظه زندگیم مغز استخونمو میسوزونه
دلم میخواد یه نفر بگه آماده باش میام دنبالت بریم فلان جا، آماده باش آخر هفته بریم بیرون شهر صبحونه، آماده باش آخر ماه بریم سفر…
خسته شدم از بس خودم برا همه چی برنامه ریزی کردم و تنهایی همه مسئولیتارو داشتم. دلم میخواد یه مدت این بارو بذارم زمین.