يه شفاف سازي كنم ….
راستش من ن شهلا حائري رو ميشناختم كه مادر كيه
و نه اهنگ بچه محل رو شنيده بودم :))))
و از منشن ها وكوت هاي كاربردا فهميدم
صرفا فقط قلم خود نويسنده برام جالب بود
واقعا خودم كلي خنديدم D:
توي كتابفروشي دنبال يه كتاب ميگشتم
كه باهاش بتونم ارتباط برقرار كنم
بدون اينكه بدونم اين كتاب درباره چيه
خط اولي كه توي صفحه اولش بود تونست نظرم رو جلب كنه
حالا اما ميبينم اون اولين حسي كه ميگم اين دقيقا
خودشه هميشه درست در مياد
حتي درباره انتخاب كتاب.
قلم ش رو دوست دارم
توي كتابفروشي دنبال يه كتاب ميگشتم
كه باهاش بتونم ارتباط برقرار كنم
بدون اينكه بدونم اين كتاب درباره چيه
خط اولي كه توي صفحه اولش بود تونست نظرم رو جلب كنه
حالا اما ميبينم اون اولين حسي كه ميگم اين دقيقا
خودشه هميشه درست در مياد
حتي درباره انتخاب كتاب.
قلم ش رو دوست دارم
ریکاوری بعد از بحران شبیه یه لحظه بزرگ نیست.
خیلی بیصداست.
مثل اولین شبی که بدون چک کردنِ وسواسیِ اخبار خوابت برد،
اولین باری که برای آیندهی دورتر هم برنامه ریختی.
این قدمهای کوچیک رو دستکم نگیر.
یا یک نسخهٔ جوانترِ خودش را
در همان لحظه نمیفهمد.
و بعد،
روزی از راه میرسد
که برمیگردی عقب
و با دلتنگی به روزهایی نگاه میکنی
که آن زمان
فکر میکردی
بدترین روزهای زندگیات هستند…
مدتهاست که منتظرِ رسیدنِ روزهای خوبم…
غافل از اینکه
شاید سالها بعد
همین روزهایی که حالا با بیحوصلگی از کنارشان رد میشوم،
همان روزهای خوبی بوده باشند
که با بغض
دلم برایشان تنگ خواهد شد.
غافل از اینکه
آدم
هیچوقت قدرِ یک عصر معمولی،
یک دلِ هنوز امیدوار،
امروز رفتم اونجا…
از اسفند نرفته بودم.
روی میزم چند تا هدیه بود؛
هدیههای روز معلم :)
*بچهها همیشه به من محبت داشتن،*
البته كه من اصلاً خودم رو معلم نمیدونم…
هیچوقت فکر نمیکردم زندگی من رو به جایی برسونه که روز معلم هدیه بگیرم. 😀😀😀
چند ماه ديگه وارد سي ميشم….
و بيشتر از هرچيزي دارم به اين فكر ميكنم هنوز چه كارايي هست كه بايد انجام بشن تا دير نشده….
يكي ش گرفتن اين عكسا در ايتاليا….
Manifesting