من #محمدحسین_فیض هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ خرداد ماه ۱۳۸۸. بیست و شش سالم بود متولد ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۳۶۲. فرزند غلامرضا و بچه آخر خانواده بودم. دو برادر بنام محسن و مصطفی و دو خواهر بنام معصومه و هاجر داشتم. سال ۱۳۸۵ وقتی ۲۳ ساله بودم با دختری ازدواج کردم که پدر و مادرشو وقتی یه سالش بود از دست داده بود و از همون موقع با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکرد، همسرم خیلی بمن وابسته شده بود. یه پسر دو ساله بنام پوریا داشتیم. اهل شهرستان شیروان در استان خراسان شمالی و ساکن کرج بودم. دیپلم حسابداری داشتم و تو کرج صاحب یه فروشگاه لوازم و تجهیزات کامپیوتری بودم. یکی از برادرام هم ساکن کرج بود و بقیشون مثل پدر و مادرم تو شیروان زندگی میکردن. اصولا آدم شاد و سرزنده ای بودم.
دو تا از عموهام تو جنگ ایران و عراق شهید شده بودن. من توی یه خانواده به شدت مذهبی و حامی نظام بزرگ شده بودم! پدرم کادر رسمی س پ ا ه بود و مدتی قبل از انتخابات ۸۸ فرماندار شیروان بود. منم وقتی سنم کم بود حامی حکومت بودم و در نوجوونی عضو پایگاه بسیج محل بودم و حتی کارتشو داشتم، ولی به مرور بخصوص بعد از ازدواجم از حکومت فاصله گرفتم و متوجه حقایق شدم.
بحثای سیاسی که تو گذشته بین من و خانوادم در گرفته بود روابط من و پدرمو کدر کرده بود و تصمیم گرفتم از شیروان به کرج مهاجرت کنم و به امید روزی بودم که همه چی درست بشه و دوباره به سمت خانوادم برگردم که نشد…
وقتی به کرج مهاجرت کردم بر خلاف میل خانوادم که همه طرفدار احمدی نژاد بودن من حامی جنبش سبز بودم و همه جا موسوی و کروبی رو تبلیغ میکردم، اینکار اختلافات منو با خانوادم و بیشتر از همه با پدرم افزایش داد، گرچه هر دو معتقد بودیم به مرور اختلافات حل خواهد شد.
اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری تو خرداد ماه ۱۳۸۸ شروع شد. منم در کنار هموطنای معترضم به خیابون رفتم و اعتراضمو فریاد زدم. روز ۲۵ خرداد ماه وقتی توی تظاهرات شرکت کردم از کشتار مردم بیدفاع توسط مامورای مزدور حکومتی و وحشیگریشون فیلمهای زیادی گرفتم. بعد از تظاهرات بارها فیلمها رو نگاه میکردم و آرامش نداشتم، دایم درگیری ذهنی داشتم و نمیتونستم این حجم از خشونت رو باور کنم. بعد از سخنرانی تهدید آمیز خامنه ای تو نماز جمعه ۲۹ خرداد و دیدن سرکوبهای ۲۵ خرداد تصمیمو گرفتم که هر طور شده تو تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد شرکت کنم.
روز ۳۰ خرداد ماه ۸۸ با وجود نگرانی که خودم و همسرم داشتیم و میدونستیم خیابونا امن نیستن به مغازه نرفتم و عازم تظاهرات شدم. خیابونا شلوغ بودن و همه جا درگیری بود، جمعیت زیادی نزدیک میدون آزادی جمع شده بودن، سرکوبگرا وحشیانه به جمعیت حمله ور شدن و با گلوله های جنگی به سمتشون شلیک میکردن. در نزدیکی پایگاه بسیج مقداد بین جمعیت بودم و داشتم فیلم میگرفتم. بسیجیا از داخل و پشت بام پایگاه به مردم تیراندازی میکردن، عین میدون جنگ بود…ناگهان یکی از مزدورا گلوله ای از پشت به سمت من شلیک کرد، گلوله به سرم اصابت کرد، غرق در خون افتادم کف خیابون و در دم جان باختم….بعدم مامورا اومدن و جنازمو با خودشون بردن…
شب وقتی به خونه برنگشتم همسرم خیلی نگران شد و به برادرم که کرج زندگی میکرد زنگ زد و گفت که نگرانه و من نرفتم خونه. برادرم هم به بقیه اعضای خانواده خبر داد و اونا هم اومدن تهران و همه جا رو به دنبالم گشتن ولی خبری از من نبود. تا اینکه بعد از دو روز بعد در تاریخ ۱ تیر ماه از موبایلم با خانوادم تماس گرفته شد که برای تشخیص هویت به پزشکی قانونی کهریزک مراجعه کنن، پدرم باورش نمیشد که من توی تظاهرات شرکت کرده بودم و تیر خوردم. جسد من توسط خانوادم شناسایی شد…
بخاطر بی تابیهای همسرم جنازمو به شیروان منتقل نکردن و پیکر بیجون من در تهران، بهشت زهرا قطعه ۲۵۷ مظلومانه به خاک سپرده شد….
بعد از کشتار فجیع ۸۸ خانواده های جانباخته ها به شدت تهدید میشدن ولی از اونجایی که خانواده من و بخصوص پدرم حتی بعد از کشته شدنم هنوز به نظام کثیف آخوندی وفادار بودن این وضعیت منو با بقیه جانباخته ها متفاوت میکرد تا جایی که معصومه ابتکار و محمد علی نجفی از اعضای وقت شورای شهر تهران برای دیدن پدرم به خونمون رفتن. پدرم میگفت:«از دست دادن فرزند سخته ولی من نباید مسئولیتشو به پای نظام بذارم چون به هر حال ممکنه ناخواسته اتفاق افتاده باشه!!! انتخابات چیها نقشی نداشتن، چهارتا اراذل و اوباش اومدن دزدی کردن و شیشه شکوندن، اینا تقصیر نظام نیست!!!
حکومت از خانوادم خواست تا موافقت کنن که منو شهید بسیجی معرفی کنن، با اینکه همشون راضی نبودن ولی پدرم که همچنان طرفدار حکومت بود پذیرفت و من شهید حکومتی معرفی شدم!
چند روز از قتل من گذشته بود که پدرم طاقت نیاورد و راهی دادگاه شد تا👇🏼👇🏼👇🏼