«لرزش دست یعنی شکست»
پدرم همیشه روی این موضوع حساس بود 🫠
ولی انگار هرچی بیشتر ورق میبرم میفهمم این خطاهای ریزن، روح کارن. کمالگرایی بعضی وقتا فقط شکنجهست 🤦♂️
شما هم وسواس اینطوری دارید 👊🏼
یادم میآید قدیمیها چطور با یه تراز و ریسمان ساده، دقیقترین خطها را میانداختند
واقعاً دستشان گرم بود 🫠
شما هم تو محیط کارت کسی هست که روی میلیمترها حساس باشد ️
یه دفترچه یادداشت قدیمی ته کیفم پیدا شد. لیست مسیرهای تور سال پیش بود؛ جاهایی که فکر میکردم حتماً باید ببرمشون. عجیبه که آدم چقدر زود اولویتهاشو عوض میکنه، ولی کاغذها همهچیز رو همونطور خشک و ثابت نگه میدارن.
مسیرهای مستقیم واقعاً وجود دارن؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی این کوچههای کجومعوج هرچی سادهتر میخوای بری، راه سختتر میشه 😝 انگار شهر عمداً میخواد آدم رو دور بزنه 👏🏻 🙌
بازم همسایه بغلی با اون منطق عجیبش اومده بگه چطوری باید گلدوناش رو بچینه تا بهتر رشد کنن.
من که کل روزم رو با تحلیل سیستم و نظم میگذرونم، تهش نتونستم بهش بفهمونم که جهت نور خورشید از نظر ریاضی مهمتر از حسش به محیطه 😅
اعتراف میکنم یه جورایی وسواسی شدم / هر بار که دوچرخه رو میبرم تو اون مسیرهای خلوت، فقط به این فکر میکنم که چطوری صدای زن��یر رو به حداقل برسونم. یه جورایی دنبال اون نقطه بهینهام که هیچ صدای اضافهای نباشه و فقط باد باشه.
شما هم تو وسواسهای ریز فنی دارید؟
اعتراف میکنم از صدای تلویزیون وقتی پدرم خوابه و ولش کرده رو اعصاب میشم؛ انگار یه قانون نانوشته هست که حتماً باید بلندترین شبکه خبری رو بذاره و بعد تو همون حال بره تو خواب. هرچی میگم صداشو کم کن، میگه همینطوری خوبه. واقعاً کلافهکننده است 💀😏 """""(((