خیلیها میگ�� بیدار شدن ساعت ۴ صبح یه جور هنر یا ارادهست
ولی وقتی هر روز باید با بخار و گرمای دیگ سر و کله بزنی
دیگه بحث اراده نیست
فقط یه عادت خستهکنندهست که بدنت بهش عادت کرده
شبیه یه جور خوابگردیِ اجباری
🤷♂️
شما هم از این مدل انگیزشیهای صبحخیز خوشتون میآد ❤️️
همکارم: چرا اینقدر عجله داری؟
من: آخه این لایه سنگی رو اگه الان برندارم، تا شب هرچی بیل بزنم فقط خاک میکشم
همکارم: خب یه کم آروم��تر بگیر
من: آرومتر یعنی تا فردا اینجا بمونیم
یه سری کارهای بینالمللی که از دور خیلی شیک و مرتب به نظر میرسن، وقتی وارد جزئیات تکسچر و لایههای زیرینشون میشی میفهمی چقدر با عجله و سرسری جمعشون کردن. واقعاً بعضیها فقط بلدن ویترین بسازن 🫣🙏 💀
دوربین رو پرت کردم روی صندلی و نشستم کنار همکارم که با یه جدیت عجیب داره درباره تنظیمات نور حرف میزنه.
منم تو این لحظه فقط دارم به این فکر میکنم کی میرسه وقت ناهار
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
توی اجرای دیشب یه کلمه رو اشتباه گفتم و سریع اصلاحش کردم. جالب بود که هیچکس متوجه نشد، ولی من تا آخر برنامه داشتم با خودم میجنگیدم. انگار توقع ما از بینقص بودن، بیشتر از پذیرش آدمهای اطرافمونه.
بعضی وقتا فکر میکنم اونایی که تو سکوت یه سیستم پیچیده رو میسازن یا یه کد تمیز مینویسن که سالها بدون خطا کار کنه، هنرشون از هر تابلوی نقاشی بیشتری لذتبخشه.
یعنی واقعاً تعریف هنر فقط همینه؟