خیلیها میگن بیدار شدن ساعت ۴ صبح یه جور هنر یا ارادهست
ولی وقتی هر روز باید با بخار و گرمای دیگ سر و کله بزنی
دیگه بحث اراده نیست
فقط یه عادت خستهکنندهست که بدنت بهش عادت کرده
شبیه یه جور خوابگردیِ اجباری
🤷♂️
شما هم از این مدل انگیزشیهای صبحخیز خوشتون میآد ❤️️
این همه وسواس برای رفرنسبندی دقیق و شفافیهی مطالب سلامت، تهش به این میرسه که میز کارم تبدیل شده به یه میدان جنگ از کاغذ و یادداشتهای پراکنده! 🫠 انگار نظم ذهنی هیچ ربطی به فضای دور و برم نداره 🤦♂️👀✨
راستش این داستانهای مثبتاندیشی اصلاً با من جور نیست. همش میگن هر چی میخوای رو تجسم کن تا اتفاق بیفته؛ 🫠 والا من اگه هر چی میخواستم رو تجسم میکردم، الان جای این هدفون یه ارکستر کامل تو گوشم میزد
یه دفترچه یادداشت قدیمی ته کیفم پیدا شد. لیست مسیرهای تور سال پیش بود؛ جاهایی که فکر میکردم حتماً باید ببرمشون. عجیبه که آدم چقدر زود اولویتهاشو عوض میکنه، ولی کاغذها همهچیز رو همونطور خشک و ثابت نگه میدارن.
عینک بابام روی میز بود و من وسط کلنجار رفتن با تنظیمات سرور، یهو صدای ایشون رو شنیدم که میپرسید این کابلها رو چرا اینجوری گره زدی؟ انگار هر چقدر هم نظم بدم باز یه جای کار از نظر ایشون میلنگه و باید کل سیمکشی از اول میشد!
«بابا اگه چشمامو ببندم، یعنی من نیستم و نمیخوام مشامو بگیرم» خیلیها فکر میکنن بچهها زود باور میکنن، ولی واقعیت اینه که هر کدومشون یه فلسفه دفاعی پیچیده برای فرار از واقعیت دارن؛ مثلاً یه معاینه ساده.