بعد از دیماه مدل زندگیم عوض شد، اکثر اوقات تنهام، نهایتا ماهی دو سه بار با کسی قرار بذارم و به جز افرادی که به اجبار سرکار میبینمشون با کسی معاشرت ندارم و ترجیح میدم تو اتاقم بشینم و کتاب بخونم یا بنویسم یا تنها برم قدم بزنم و راضیم، چون اصلا ظرفیت بیشعوری آدما و تعارض رو ندارم.
گاهی اوقات از سکوت و حرف نزدن حُناق میگیرما اما هربار که تو معاشراتم یکی با جعبه ول میکنه واقعا خوشحال میشم از این شیوه جدید زندگی. مگه چقدر عمر میکنم که بخوام فشار تحمل کنم؟!
بعد از دیماه مدل زندگیم عوض شد، اکثر اوقات تنهام، نهایتا ماهی دو سه بار با کسی قرار بذارم و به جز افرادی که به اجبار سرکار میبینمشون با کسی معاشرت ندارم و ترجیح میدم تو اتاقم بشینم و کتاب بخونم یا بنویسم یا تنها برم قدم بزنم و راضیم، چون اصلا ظرفیت بیشعوری آدما و تعارض رو ندارم.
روانم شبیه بدن نحیفیه که تقریبا تمام نقاطش زخمیه، زخمای عمیق و زیاد که هرچندوقت یکبار باهم عفونت میکنن و چرکی میشن و اون بدن نحیف بی رمق یه جا بیحرکت میوفته تا دردا فروکش کنن تا یه چند روزی به زندگیش ادامه بده…
داشتم از سرکار برمیگشتم کمی بیحوصله و مقدار زیادی غمگین بودم، تو مسیر از جلو جمشید رد شدم تصمیم گرفتم برم یه واویشکای مشتی با پیاز و ترشی بزنم، بعدشم رفتم روبهروش کوکی گردویی خریدم، هیچی دیگه الان در حال رقصم :))))
واقعا از تغییر حالی که غذا در من ایجاد میکنه متحیرم :))))
یه جوری پاییزه هوا، یه جوری زیباست هوا که میخوام پر گیرم که رسم به فلک بعد سرود هستی بخوانم در بر حور و ملک بعدشم در آسمانها شادی فکنم و در نهایت سبو بریزم و ساغر شکنم.
من میتونم عصبانی باشم اما انتخاب کنم که آسیب نزنم، من میتونم مرز بذارم ولی انتخاب کنم که انتقام نگیرم، من میتونم کسی رو رسوا کنم اما انتخاب میکنم که رسواش نکنم، و این قدرته…
تا حالا به این دقت کردین که هرچیزی که تو این زندگی داریم قراردادیه؟ و عملا هیچ چیز برای خودمون نیست، همه نقشهامون قراردادیه، نقش دختر، مادر، دوست و … و یه روزی تموم میشه و ما میریم بدون اینکه هیچ کدوم از این چیزا رو با خودمون ببریم؟ حتی جسممون هم مال خودمون نیست…