اون مدتی که ایران نبودم واکنش اطرافیانم دومدل بود،یسری فکر میکردن خیلی خوششانسم که ایران نیستم،یسری فکر میکردن خیلی اذیتم و دلشون برام میسوخت.به خواهرم میگفتم واکنش دیگرانو ببین!هرکی از نگاه خودش منو خوشبخت یا بدبخت میبینه، واسه همینه که هیچوقت نباید بخوای به بقیه ثابت کنی
مامانم داشت تعریف میکرد که یکی پشت سرم حرف زده و چیاگفته،واکنشم این بود که آخی،خب اونم تو زندگیش مسایلی داره که باعث میشه منو اینجوری ببینه ایشالا حالش با خودش بهتر شه چون آدم خوبیه. راستش خودمم انتظار نداشتم که روزی کسی رو که درباره م حرف نادرستی گفته بدون هیچ دلخوری یا کینه
یه بار تو دفترم نوشته بودم که سپیده! اجازه بده superpower تو قلب مهربونت و امید بینهایتت باشه. حالا که چندماه گذشته میفهمم واقعاًsuperpower ام همینا بوده.
حالا به خودم میگم، لطفاً غم ها ودلتنگی هاتو به نیروی ادامه دادن و امید تبدیل کن، به آرزوهایی برای امید به آینده تبدیل کن و
احساسات حل نشده دردناکن،هر مدلی که باشن.پس یاد بگیر که احساساتت حل و هضم کنی که وقتی زندگی نعمتی رو در غالب یه تضاد جدید بهت داد،جای اینکه تو رنج بمونی رشد کنی و بتونی از نعمت جدید لذت ببری.
ازاثرات تراپی اینکه مدتهاست که هیچ رابطه ی بلاتکلیفو سیچویشن شیپ و کراش و دوست معمولی لاسی و دوسپسر الکی تو زندگیم نیست،نمیدونم انگار دیگه حفرهای تو قلبم نیست که بخواد با بودن روابط الکی یا آدمهای اشتباه پر شه.
مولانا خوندن اینجوریه که گاهی واسه یه بیت یه صفحه تفسیر میخونم بعد مثلا نیمساعت رو مفهومش فکر میکنم تا دیدشو درک کنم، الان که حدود یه سال گذشته میتونم بگم یجاهایی رو درک کردم. همین سیستم باعث میشه نخوام کسیو قانع کنم،داداش من ساعتها فکر کردم دیدم به زندگی این شده