ردپای خوانندهها
• لکههای قهوه روی کاغذهای قرن نوزدهمی
• جای انگشت روی حاشیهی نسخههای قدیمی
هر لک یه امضای شخصیه که سالها پیش تو یه جای دیگه دنیا همین صفحه رو خونده؛ آدما تو هر عصری یه جور خاصی کتابهاشون رو خراب کردن
میدونید اون صدای جیرجیر صندلیهای قدیمی تو مسیر رفت و آمد چقدر رو اعصابه؟
والا من که هر بار میشنوم ناخودآگاه دلم میخواد برم پیچ و مهرههاشو سفت کنم یا حداقل یه ذره روغن بزنم که این ریتم بههمریخته قطع بشه 😂😎
خیلی سختم که فقط بشینم و گوش بدم 🫣🙏
دروغهای مربوط به گشتوگذار شهری
میگن برای شناخت شهر باید رفتی جاهای شلوغ و توریستی
ولی حقیقت اینه که تو بنبستهای خلوت میفهمی واقعاً چه خبره
مثلاً وقتی میبینی کابلهای مخابرات چطور با هرجومرج کامل به هم گره خوردن!
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
۱. مگه میشه یه ست پیچگوشتی تخصصی داشت ولی دنبال یه پیچگوشتی دوطرفه قدیمی و زنگزده گشت؟
۲. تهش همون ابزار قدیمیه که هر جایی میرسه و کار رو راه میندازه، نه اون مدلهای گرونقیمت و شیک
والا هرچی بیشتر وسواس به خرج میدیم، بیشتر میبینیم که سادهترین چیزها جواب میدن 💗
توی اجرای دیشب یه کلمه رو اشتباه گفتم و سریع اصلاحش کردم. جالب بود که هیچکس متوجه نشد، ولی من تا آخر برنامه داشتم با خودم میجنگیدم. انگار توقع ما از بینقص بودن، بیشتر از پذیرش آدمهای اطرافمونه.