فکر میکنی دیگه دلت رابطه نمیخواد و تنهایی حالت بهتره تا وقتی یه رابطه سالم میبینی، آخرهفتهها دوستات و پیش پارتنرشون میبینی
یه جای جدید پیدا میکنی، لباس جدید میخری، ناخوناتو ترمیم میکنی، ویدئومسیجاتو میفرستی سیومسیج بعضی آخر شبا دلت میگیره ولی همش خودتو تنها پیدا میکنی
الان چند ساله که زندگیمون اینطوره: یه شوک ناگهانی، بلاتکلیفی، روزمرگی و حل کردن بلاتکلیفی در روزمرگی.
الان چند ساله که زندگی یعنی بلاتکلیفیهای تلنبار شده روی هم.
دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمیشه فرار کنی. باید از پس غمها، دلتنگیها، تصمیمهای سخت و طوفان احساسات متناقض تنهایی بربیای. اگر شانس بیاری، بتونی دو کلام در موردشون با کسی حرف بزنی، اما بارش رو در نهایت خودت به دوش میکشی، تنهای تنها.
یکی از چیزایی که این روزا خیلی داره اذیتم میکنه احساس هدر رفتنه. هدر رفتن جوونیم،کاراییم، روزها و زمان. انگار همشون دارن هدر میرن و من هیچ کاری از دستم برنمیاد.
من واقعا میترسم. از اینکه هیچوقت این اوضاع درست نشه، از اینکه اینترنت همینجوری بمونه، از اینکه هیچوقت نتونم مهاجرت کنم، از اینکه هیچوقت نتونم زندگی مستقل خودمو بسازم، از اینکه هیچوقت رنگ خوشی رو نبینم.
من میترسم از اینکه این تاریکی تموم نشه.
من واقعا خستم. دلم میخواد یکی نگام کنه. ازم مراقبت کنه. بخواد هرروز ببینتم. بخواد کنارم زیست کنه. بخواد در اغوش بگیرتم و بتونم کنارش اشک بریزم آزادانه و پاکشون کنه. خستم از به دوش کشیدن بار همه عالم…