من روزی خواهم رفت،
به شهری کوچک در جنوب ایتالیا. شهری با کوچه های باریک سنگی که کافه هایی کوچک به فاصله چند قدمی هم قرار دارند، با میز های گرد و صندلی های دو نفره. شهری کنار ساحل مدیترانه، آنجا که شب ها صدای موسیقی فولک نواخته می شود و عاشقان تارانتلا میرقصند و
من فکر میکردم گریه کردن وقتی دلت پر از غمه درد داره، اما وقتی نتونی گریه کنی و کنارش پر از استرس و تنش باشی خیلی بدتره.
انگار هرروز داری یه بغض اندازه گریپفروت رو تو حلقت جابهجا میکنی و نه پایین میره نه بالا میاد
تو خیابون راه میری و یهو یادت میوفته چندماه پیش کلی جوون همسن خودت پرپر شدن (و هنوز دارن بابت آزادیخواهی اعدام میشن) و دلت میخواد همونجا کف خیابون زندگیت تموم شه.
هربار به این فکر میکنم که یک پدر زنگ زده و گله میکنه که اسم پسرش شناخته نشده تمام بدنم به لرزه میفته.
صداش دقیقا حس ازبین رفتن ماحصل تمام زندگیش و غم فراموش شدن اون رو به تک تک سلولهام منتقل میکنه.
چطور با این درد کنار بیایم؟
فکر میکردم با زندگی دوباره آشتی کردم، ولی نمیشه
بچه ها شما واقعا حالتون خوبه؟ مثلا وقتی راه میرید حرف میزنید کار میکنید و حتی میخندین یهو تو سرتون این فکر " چقدر دلم میخواد وجود نداشته باشم" نمیاد؟
«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.»
- سوگ سیاوش؛ شاهرخ مسکوب