من هی میترسم دیر بشه؛ دیر پول جمع کنم، دیر پیشر��ت کنم، دیر به چیزهایی که دوست دارم برسم، به طور کلی دیر از این خراب شده برم. خیلی میترسم دیر بشه و هنوز فرار نکرده باشم از اینجا.
مشکل من اینه که این ��مه نرسیدن، نشدن و نتونستن، داره از من یه آدم حسود میسازه.
چون مبیینم که برای من نمیشه،
گریه میکنم، تلاش میکنم، دست و پا میزنم، خواهش میکنم، التماس میکنم، قول میدم، قهر میکنم، آشتی میکنم ولی نمیشه.
در حالی که برای بقیه خیلی راحت میشه، گاهی حتی بدون اینکه بخوان
دقیقا شرم بیشترین حسیه که دارم. نه شرم اون شکلی که تو ذهن شماست. شرم از وجود داشتن و مزاحم بودن. شرم از گفتن هر حرفی. شرم از میل جنسی. شرم از نگنجیدن تو جامعه. شرم از ندونستن. شرم از اینکه عالی نیستم. شرم از اینکه نمردم. ش��م از افسردگی داشتن. شرم همیشه منو به سوییساید سوق داده.
از برن اوت هم یچیزی اونورترم، نمیدونم اسمشو بذارم ناامیدی یا حتی چیزای بدتر… تو مسیرهای بدون اینده و بدون پول گیر کردم و توانایی بیرون اومدن ازشون رو ندارم
شاغل بودن زن بعد ازدواج یه دیدگاه جهان اولی و درسته.
اما بنظرم کار کردن زن نباید برای این باشه که تو بتونی برا خونه گوشت و مرغ بخری.یعنی زن نباید دغدغه خرج خونه داشته باشه و این وظیفه مرده.
کار کردن بیشتر برای این باشه که با همراهی مردش وضع طبقاتی زندگی رو ببرن بالا.
هزار سال پیش توی اون خاک و خل و خر سواری و طاعون و وبا, ملت دنبال اکسیر جاودانگی و عمر طولانی بودن
امروز صد متر اونورتر یه پسز ۱۹ ساله از چهار طبقه خودشو انداخت پایین و مرد
بعد تقریبا هرکی رو میشناسم میگه کاش زودتر بمیرم و خلاص بشم
دیگه خیلی داره خوش میگذره
من واقعا خودمو با یه نخ نازک به این دنیا وصل نگهداشتم و هر روزم داره نازک و نازکتر میشه.
و قلبم وقتی شکست که هی سعی کردم به کسایی که دوسشون دارم بفهمونم من جونی واسم نمونده و باهام راه بیاید و کنارم باشید ولی اونا با بیرحمی تمام وضعو بدتر کردن.
کاش منم قوی و شجاع بودم
خیلی جالبه با ادمای جدید که صحبت میکنم ازم میپرسن چیکار میکنی جوابم اینه که هیچی=) لیترالی من الان هیچکس خاصی نیستم نه دانشجوعم نه شاغلم نه هیچی خودمو زندگیم در پوچ ترین وضعیت ممکن به سر میبریم=)
روزها کاملاً کارمندیوار میگذره، هیچ هدف شغلی، رفاهی، تفریحی، رابطهای ندارم، دور و برم آشوبه ولی حتی خشم و دغدغه هم ندارم و سِر شدم، هیچ تصور و هدفی برای فردا و آینده ندارم.
در ظاهر خوبم و تنها چیزی که سر ذوق میارتم چندتا آدم دورمه.
هیچ چیز شبیه تصوراتم از جوونی و ۲۷ سالگی نیست.
واقعا پوینت زندگی کردن چیه؟ نمیفهمم
دلیل اینکه فک میکنیم مجبوریم تو هر گهی دست و پا بزنیم ولی صرفا باید ادامه بدیم چیه دقیقا؟
تهش این ادامه دادن برای چیه؟ قراره به کجا برسه؟ و چرا اصلا انقد باید مهم باشه؟