تسلیم یا انتخاب، مسئله این است!
چند جمله در خصوص مرگ ویکتور یالوم
سلب مسئولیت: محتوای این پست، به افراد بسیار کمی در دنیا قابل تعمیم است، لطفا آن را به آسانی به کسی اطلاق یا تعمیم ندهید!
در خصوص مرگ خودخواسته، زیاد گفته و شنیده ایم. اما نکته جالب اینجاست که اغلب اینطور شنیدهایم که فردی به دلیل آنکه به بن بست رسید و احساس کرد دیگر نمیتواند با وجود سختی های زیاد زندگی، به زندگی ادامه دهد، به زندگی خود پایان داد. در این گزاره یک فرض بنیادین غلط وجود دارد: اینکه بعد از مرگ شرایط از آنچه اکنون هست، آسان تر میشود. هیچکس هرگز از بعد از مرگ برنگشته که بتواند به ما بگوید شرایط بهتر شد، هرچند حتی همین هم اگر بخواهد داده معتبری باشد، نیاز به کثرت افراد بازگشته دارد. اینجا قصد ورود به نظرات متعدد در خصوص دنیای (یا زندگی) پس از مرگ ندارم که عالم بزرگی برای خودش هست. اما در خصوص قسمت اول آنچه زیاد شنیده ایم، یعنی اینکه فردی به بن بست رسید و به دلیل فشارهای زندگی به زندگی اش پایان داد، میخواهم کمی بگویم. چنین گزاره ای شاید رایج باشد، اما همگانی نیست!
بطور مثال در داستانهای کهن ایرانی، داستان فقیر و عطار نیشابوری حکایت از این دارد که فردی با اراده خود، البته بدون اینکه کاری بکند یا آسیبی به خود بزند، زندگی اش پایان یافت. مشابه این داستان نیز در خصوص افراد دیگری مانند حلاج، یا حبیب نجار که بر اساس ناقلین داستان از عرفا بوده اند ذکر شده. آنچه در این داستانها مشترک است، این است که فرد مرگ خود را به اراده رقم زده، اما نه از سر ناتوانی و بن بست، بلکه از سر انتخاب و خواست قلبی خود و نه از روی تسلیم در برابر سختی ها!
در خصوص مرگ ویکتور یالوم، هر چه خواندم دیدم افراد با افسوس و تاسف از آن حرف زده اند و بیانی مبتنی بر همین گزاره رایج مطرح میکنند. برخی از "پس این چه درمانگری بود که نتونست خودشو نجات بده" صحبت میکنند و برخی دیگر که ادبیاتشان کمی تخصصیتر است از "شکست فانتزی همه توانی یا فانتزی های دیگر" صحبت میکنند. اما نکتهی من این است که قرار نیست هر مرگ خودخواسته ای از سر ناتوانی و بن بست باشد. شاید فرد با اراده خود و بر اساس انتخابی مبتنی بر کمال آنچه در زندگی میخواسته یا دیده یا تجربه کرده، این انتخاب را داشته. البته لازم به دقت زیاد است، که این انتخاب، از عهده کسی برمیآید که درک نسبتا کاملی از وجود و هستی داشته باشد، یا لااقل دستی بر آتش داشته باشد که ویکتور یالوم اینگونه بود.
البته قطعا نمیخواهم بگویم که این امر در مورد ویکتور یالوم قطعی است، اما باور دارم که ندیدن این وجه از داستان، غفلت از چیزی است که میتواند واقعیت داشته باشد.
پ.ن: همچنان تاکید میکنم که این برداشت نه قطعی است، و نه قابل تعمیم به هر مرگ خودخواسته ای!
شاید قسمت نادقیق داستان، تصور شباهت انسان با یک ذات پویا (Dynamic) به یک شی با یک ذات ایستا (Static) باشه. در واقع ما تمایل داریم آدمها خیلی ساده باشن، خیلی ایستا، مثل یک ماشین ظرفشویی، که نهایتا 5تا دکمه و 10تا منوی شستشو داره، و زمانی که یادش گرفتیم، بعد از اون دیگه Happily everafter...
در حالیکه انسان ذاتی پویا داره و مدام در حال تغییر و تغیُّر هست. اگر بنامون بر این باشه که: دیگه تمومه، کامل شناختمش، کامل میدونم چجوریه، با سیلی واقعیت ذات متغیر افراد، یک روز از این رویا میپریم.
ای کاش از تو قدر پری یادگار بود
یا از تو یادگار به قدر غبار بود
یا در دلم به قدر غباری قرار بود
گیرم قرار نیست تو را یک مزار بود
گسترده شعله سایه و راه فرار نیست
پروانه را تصوری از انفجار نیست
ای وای از آن شراره که بر پرنیان زدند
داس ستم به ساقه نورستگان زدند
بر جسم آنکه طاقت تب کردنش نبود
آتش که نه گدازه آتشفشان زدند
گسترده شعله سایه و راه فرار نیست
پروانه را تصوری از انفجار نیست
دردا! که رفتنت رمق از استخوان گرفت
حتی نوای مرثیه را از دهان گرفت
هرچند من به سینه فشردم تو را ولی
آغوش مرگ تنگترت در میان گرفت
گسترده شعله سایه و راه فرار نیست
پروانه را تصوری از انفجار نیست
هر تکه از وجود تو در شهر پخش شد
میسوختی و دود تو در شهر پخش شد
نقش و نگار قالی ابریشمی من
دیدم که تار و پود تو در شهر پخش شد
گسترده شعله سایه و راه فرار نیست
پروانه را تصوری از انفجار نیست
بابا انار داد دلش دانهدانه شد
مادر که مُرد مثل تنت بینشانه شد
این شاعری که روز و شبت مویه میکند
جانش هزار پاره در این غمْ ترانه شد
گسترده شعله سایه و راه فرار نیست
پروانه را تصوری از انفجار نیست
مارشا لینهان در تبیین شخصیت مرزی بیان میکنه که این افراد با تحمل و پردازش هیجانات مشکل دارن و همچنین به دلیل ویژگی های سرشتی، این افراد بیشترین چالش رو در تحمل هیجان "غم" تجربه میکنن. با نگاهی به اصول روان پویشی هم میبینیم که هیجان غم درون فکن هست و طبیعی هست که تحملش سخت تر باشه.
در ادامه مارشا لینهان بیان میکنه که یک چرخه هیجانی در این افراد هست که برای تحمل پذیر کردن غم عمیق و شدید، اون رو تبدیل به خشم میکنه، چرا که تحمل خشم آسانتر هست. این تبیین میتونه منطبق با آموزه های داینامیک در خصوص اینکه خشم عمدتا برون فکنی میشه باشه.
یعنی فرد مرزی، به جای اینکه خودش ظرف غم و تحمل اون بشه، بیرون از خودش رو ظرف تحمل خشم میکنه.
این دگردیسی هیجانی، کاری نیست که همهی افراد در همهی سازمانهای روانی از پس آن بر بیان...
کاری که اپوزیسیون با کشتهشدگان میکند، نوعی فرآیند ضدسوگوارانه را فعال میکند: مرگ، بهجای آنکه امکان مواجهه با فقدان، بازاندیشی، خلاقیت و تأکید دوباره بر قداست زندگی را فراهم کند، به ماده خام تولید نفرت بدل میشود؛ نفرتی که در نهایت به ساختن ماشین کشتار میانجامد.
حتی اگر درمانگر بتواند بیمار را به چیزی متقاعد کند، این کار کوچکترین کمکی به فرد نمیکند. هرآنچه که منبع درونی نداشته باشد (برای روان) بی معناست.
جاناتان شدلر
مسئله در نهایت این است: یا ایرانیها تصمیم میگیرند با همهی زخمها، تفاوتها و خشمهایشان کنار هم زندگی کنند، یا کشور را به نقطهای میرسانند که تجزیه دیگر نه یک کابوس، بلکه یک «راهحل» قابل تصور به نظر برسد.
ایدهی خطرناک دقیقاً همینجاست: رساندن ما به نقطهای که مشکل فقط جمهوری اسلامی، سرکوب یا فساد دیده نشود، بلکه خودِ «ایران» مسئله معرفی شود؛ انگار تنها راه زندگی در این جغرافیا، پایان ایران یکپارچه است.
اینجا حتی مهم نیست واقعاً ما در حق هم چه کردهایم؛ مهم این است که چه برساخت رسانهای از ما ساخته میشود. اگر تصویر مسلط این شود که مرکز فقط سرکوب میکند، پیرامون فقط انتقام میگیرد، و ایرانیها اساساً نمیتوانند هموطن بمانند، آنوقت تجزیه نه از بیرون تحمیل، بلکه از درون قابل فهم و حتی مطلوب جلوه داده میشود.
از این منظر، پهلویگرایی دقیقاً بهخاطر نسبت ذاتیاش با سرکوب، تحقیر و حذف نیروهای متنوع ایران، عملاً در خط مقدم تجزیهی ایران ایستاده است. جریانی که فقط یک شکل از ایران را بهرسمیت میشناسد و باقی نیروهای اجتماعی، قومی، سیاسی و تاریخی را یا تهدید میبیند یا مزاحم، ناخواسته یا خواسته همان منطقی را بازتولید میکند که پایانش فروپاشی هموطنی است. وقتی این گرایش با وابستگی آشکار بخشی از این جماعت به پروژههای اسرائیل هم گره میخورد، پازل کاملتر میشود: اسمش دفاع از ایران است، اما نتیجهاش آمادهسازی روانی جامعه برای نفرت، حذف و در نهایت تجزیه است. البته در این فرایند پایان نسبتاً خوب تجزیه است، اصل داستان جنگ داخلی و بیثباتی است.
ممکن است بگوییم اسرائیل یا هر قدرت خارجی دیگری پشت این روند است، اما تصمیم نهایی هنوز با ماست. هیچ پروژهی بیرونی بدون آمادگی روانی و رسانهای درون جامعه موفق نمیشود. ما در نهایت انتخاب میکنیم: با هم زندگی کنیم، یا با هم بجنگیم؛ ایران را بهعنوان خانه، حفظ کنیم، یا آنقدر به نفرت میدان بدهیم که نبودن ایران از بودنش قابلتحملتر به نظر برسد. امروز نفرتورزی بزرگترین دشمن ایران است.
کج میکنم سمت خودم هرروز راهم را
من دوست دارم این مسیر دلبخواهم را
زل میزند هرشب به چشم من غزلهایش
میدزدم از شرم تماشایش نگاهم را
من شعر میگفتم که باب گفت و گو باشد
توجیه میکردم سلام گاه گاهم را
از اشتیاق نقد او تکرار میکردم
ترکیب سازیهای گنگ و اشتباهم را
من فکر میکردم که عشق افسانهای واهی است
لحنش عوض میکرد کمکم دیدگاهم را
هرگز نگفتم دوستش دارم ولی باید
جبران کنم با «عاشقت هستم» گناهم را
باید برای چشمهایش شعر بنویسم
گم کردهام از صبح خودکار سیاهم را
من رازهای بیشماری در سرم دارم
با من مدارا کن... من از اندوه سرشارم!
کاری نکن، چیزی نگو، اما کنارم باش
میترسم از تنهایی و از جمع بیزارم
هر روز قدر چند پاکت ابر میسازم
هر شب به قدر چند بطری اشک میبارم...
آنقدر نزدیکی به من که یک قدم مانده
تا از تمام رازهایم پرده بردارم!
من مردهای بیشماری در دلم مُردند
من رازهای بیشماری در سرم دارم...
@kenchiikuka نه برادر، اگر اشتباه نکنم حدودا 6ماهه توفیق همراهی شما رو ندارم، ولی بنظر میاد الان شرایطی شده که چک کردن آنفالو ها برای شما مهم شده.
هرچند کلا با اهانت میونه ای ندارم
@kenchiikuka تو قلب من جا داری برادر😘، و هر عزیزی که محتوای توییتهاش برام آزاردهنده باشه خصوصا محتواهای خشم و استفاده از کلمات با معنی اهانت، توفیق همراهیش رو ندارم.
و همچنان بهت علاقه دارم😇