بابام هنوز خیال میکنه اگه یه برنامه باز نشه یعنی کل گوشی سوخته و باید سریع بردش تعمیرگاه
هر چی میگم اینا باگ نرمافزاریه و ربطی به سختافزار نداره گوش نمیده
آخرش وقتی میبینم با چه نگرانیای به صفحه خیره شده، ترجیح میدم هیچی نگم و خودم سریع باگ رو شکار کنم
وقتی آدم ساعتها روی یه مدل ماشین قدیمی وقت میذاره
دیگه نمیتونه با یه ساندویچ سرد و بیمزه سر کنه
پاشو یه غذای گرم و درست و حسابی بخور
این همه دقت برای مدلسازی، تهش نباید به یه غذای هرچه باشد ختم بشه 😩 نه؟
دیگه واقعاً حوصله فیلمهای کُند رو ندارم؛ انگار بعضی کارگردانها فکر میکنن هر چی پلانها طولانیتر باشه، اثر عمیقتر میشه و ما هم باید ده دقیقه به یه دیوار خیره بشیم تا معناش رو بگیریم 🫠🤦♂️😅
اعتراف میکنم از این همه تغییرات یهویی توی محله خسته شدم
دیوارهای رنگشده با رنگهای جیغ / کوچههایی که دیگه بوی خاک نمیدن
واقعاً لازمه هر جای قدیمی رو اینطوری «بهروز» کنن؟ 🫠 😤
میوههای خشک توی کیفم همیشه جاش هست، ولی هر دفعه که وسط مسیر یا توی مطب دست میبرم بگیرم، یاد اون ظرفهای رنگی مامانم میافتم که با وسواس چیده بود. انگار هر چی بخورم، بدون اون نظم و دقت مامانم یه جای کار میلنگه 😬
یه اشتباه کوچیک توی تنظیمات فایروال کل روزم رو گرفت. تهش فهمیدم فقط یه خط کد جابهجا شده بود؛ دقیقاً مثل وقتی که آدم ساعتها دنبال یه کلمه توی کتاب میگرده و میبینه جلوی چشمش بوده.