میرم تراپی به این نتیجه میرسم که نه بذار حرف بزنم، شاید اونجوری بگم بهتر باشه، سعی کنم بفهمم الان چی فکر میکنه که اینطوری حرف میزنه باهام. ولی تهش خستگی چیزایی که میخواستم و نشد تو جونمه.شاید واقعا نشد.
البته بعد که معلممون میخواست نمره کم کنه ازمون و همه بچه های گروه استرس گرفته بودن من با همه قهر کردم چون اگه گردن میگرفتم نمیدونستم که تحقیر آمیز بود، اگرم میگفتم میدونستم بدتر:))
دوم راهنمایی قرار بود یه ارائه برای درس آمادگی دفاعی بدیم که پاورپوینت گروه و من قرار بود درست کنم، منم یه سری عکس زیبا و والپیپری داشتم که برای پس زمینه اسلاید ها استفاده کردم که یکیش مجسمه آزادی بود منم نمیدونستم مجسمه ازادیه صرفا عکس قشنگی بود گذاشتمش.
دارم این روزا کتاب تاریخ مشروطه کسروی رو میخونم، جالب و روشن کننده است و جالبه که حس میکنم سیستم فرهنگی مون ههوز تغییر جندانی از اون موقع نکرده، هنوز پدر سالاری مورد علاقه آدماست، و هنوز دنبال نجات دهنده ایم به جای پذیرفتن مسولیت
یادش به خیر
یه زمان «شنبهزاده» شده بود کاراکتر شعرهای من
امروز شنیدم از زندان سلام رسونده
دوتا بیت براش نوشتم:
ای که دادی پیام از محبس
شاد باشی (ولو به کنج قفس)
گرکه زندان و حبس دلگیر است
چارهی آن حواله بر ... است
ما هم اینجا بدون حکم و حساب
حبسها میکشیم در تب و تاب
گرچه زندان ما بزرگتر است
حبس، حبس است، ور به صد گذر است
چشم داریم هی به اینده
(به امید است آدمی زنده)
تا چه خواهد شدن در این سودا
خویش را میکشیم تا فردا
کاش فردای بهتری باشد
حال و احوال دیگری باشد
..
شاد باشی به عیشِ پاینده
خوش برینی به بخت گاینده