پرام که از آخرین توییتم چقدر زندگیم عوض شده،
دیگه هیچ نمیگم پشمام کانادام،
دارم میرینم به خودم که کانادا چجوری برسم به بقیه؟! چجوری پیشرفت کنم و دووم بیارم!
مثل سگ میترسم و در عین حال خوشحالم که نمیخوام به قبلم برگردم.
دوران سختیه
ولی میدونم از پسش برمیام،
مهاجرت اینجوریه که لحظه اول بیکار و بیخانه و بیماشین و بیدانش وارد یه جایی میشی
بعد فقط باید بذاری جهان سورپرایزت کنه و آماده باشی فرصتها رو بقاپی، نترسی و نخوای دقیقا شرایط پیشینت رو بسازی.
عنصر شانس خیلی مهمه اما به نظرم "حضور" و "اعتماد به امکان" هم مقوله جالبیه.
داشتم فکر میکردم، من یه سری آدمارو حالت عادی ندیدم اینجا تاحالا
یعنی هربار دیدمشون توی مهمونی بوده و خودم مث بنز بالا بودم:)) نمیدونم حالت عادیم ازشون خوشم بیاد یا نه حتی:))
این یه هفته ام هر زری میزنن این کثافتای سر کارم، فقط کظم غیض میکنم، هی با خودم میگم دیگه قرار نیست ببینیشون به خودت مسلط باش.
ایران هر کثافتی بود، به عمرم همچین همکارای گشنه و بی وجدانی نداشتم. سر ده دلار حاضرن دست و پاتو بشکنن.
سمممممممم