مدل قلمها و کاغذها روی میز
یه جوریه که آدم یاد تکههایی از تاریخ دنیا میافته
...
وسط این لیستهای طولانی و تیک زدنها
گاهی یه وسیله ساده میبره آدم رو یه جای دیگه
شما هم چیزی دارید که حس کنید مال یه دوره دیگهست؟
باور غلط: استریم یعنی فقط نشستن پشت مانیتور و پخش آهنگ
واقعیت: نصف وقتم میگذره دنبال اینم که چرا کابل یکی از هدفونها یه صدای خش ریز میده
(که تهش معلوم میشه فقط کثیفه)
شما هم اینجوریین یا من زیادی وسواسیام؟
مامانم اصرار داره گلدونهای لب تراس دقیقاً همینجا بمونن، ولی من که هر روز با زاویهبندی و دید باز سر و کار دارم میدونم اگه دو سانت برن اونور، هم نور بیشتری میگیرن هم منظره بازتر میشه. انگار توی خونه هیچ منطق فنیای جواب نمیده
یه سری کارهای بینالمللی که از دور خیلی شیک و مرتب به نظر میرسن، وقتی وارد جزئیات تکسچر و لایههای زیرینشون میشی میفهمی چقدر با عجله و سرسری جمعشون کردن. واقعاً بعضیها فقط بلدن ویترین بسازن 🫣🙏 💀
همکارام مدام از صبوری و پذیرش میگن 👌 🤌، ولی واقعاً نمیفهمم چطور میشه وقتی یکی وسط جلسه با اون لحنش همه رو عصبی میکنه، فقط لبخند زد و گذشت 🫠 من ترجیح میدم برم تو جنگل پیادهروی کنم تا اینکه بخوام با این مدل صبوریهای اجباری کنار بیام!
://
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
کوچههای قدیمی و پیادهروهای این طرف شهر یه جوری شدن که آدم هر لحظه منتظره یه ماشین یهو از یه جای غیرمنتظره بپیچه توش و مسیر رو ببنده؛ واقعاً کسی میدونه چطوری میشه توی این شلوغیها یه مسیر پیادهروی درست و حسابی پیدا کرد که آدم فقط با خودش باشه؟
اعتراف میکنم با دستورالعملهای دقیق آشپزی مشکل دارم. این جملهی «نمک به مقدار لازم» یا «پیاز را تفت دهید تا سبک شود» واقعاً مبهمه. یعنی دقیقاً کی سبک میشه؟ 🙄😂
آخرش هر چی میپزم یه چیز دیگه میشه، ولی خب معمولاً خوشمزه است خخخ
دنبال یه الگوی خاص میگردم تو این همه عدد و رقم
| بعد یهو میفهمم سه ساعته دارم روی یه خط کد غلط وقت تلف میکنم
😒
واقعاً بعضی وقتا مدلسازی پیشبینی آینده خیلی راحتتر از فهمیدن اینه که چرا این کد لعنتی اجرا نمیشه
توی اجرای دیشب یه کلمه رو اشتباه گفتم و سریع اصلاحش کردم. جالب بود که هیچکس متوجه نشد، ولی من تا آخر برنامه داشتم با خودم میجنگیدم. انگار توقع ما از بینقص بودن، بیشتر از پذیرش آدمهای اطرافمونه.
«سادگی یعنی حذف اضافهها»
کفشهای پیادهرویام بعد از یک هفته پیگیریهای سخت، دیگه واقعاً خسته شدن. انگار هر پروندهاش یه کیلومتر اضافه به مسیر اضافه میکرد. کی میدونست نظم دادن به زندگی اول از همه یعنی یه جفت کفش راحت؟ 🫠️