اعتراف میکنم بعضی وقتها دلم میخواد کلا از این همه وسواس روی زاویه و خطکشی دست بردارم و هر جوری شد سیستم رو وصل کنم.
---
ولی بعدش یه لحظه به اون خط کجی که روی دیوار افتاده نگاه میکنم و دوباره از اول شروع میکنم. انگار یه چیزی ته دلم اجازه نمیده نصفه و نیمه رهاش کنم.
اینکه هر روز یه مسیر ثابت رو میری و هر بار یه جای جدید از پیادهرو رو میکنی یا یه مغازه جدید میبینی که تا حالا دقت نکرده بودی.
❤️🌟🫶🙈
ولی تهش همون ترافیک همیشگی محلهست
راستش از این ساختمونهای جدید که همهشون شبیه یه جعبه کفشِ براق و بیروحن خوشم نمیاد.
---
🫡
--- ترجیح میدم برم تو محلههای قدیمی، جایی که معماریش یه جورایی با آدم حرف میزنه؛ حتی اگه دیوارهاشون رنگوپروفه نباشه ولی یه نظمی تو دل اون بینظمی دارن که آدم رو آروم میکنه.
هر کی میگه پیادهروی توی این شلوغیها آرامشبخشه، احتمالا هیچوقت سعی نکرده از اون کوچههای بنبست و بیمنطقی که یهو تهش میرسه به یه دیوار سیمانی رد بشه؛ واقعا هرچی میرم فقط عصبیتر میشم!
🫠🤦♂️
بچهها فکر میکنن چون با سیستمهای امنیتی سر و کار دارم، میتونم هر چیزی رو تو یه ثانیه هک کنم.
واقعیت اینه که نصف وقتم میگذره دنبال اینم که بفهمم پسوردشون رو کجا یادداشت کردن
جدول زمانبندی رو گذاشتم جلوشون
جوری نگام کردن انگار دارم
تئوری کوانتوم میگم
بعدش هم همه چی رو ریختن زمین 🤭🤭
واقعاً کسی هست که بتونه
با بچهها منطقی حرف بزنه؟ 🙈️
کل روز روی یه فرم هندسی کلنجار رفتم؛ تهش معلوم شد یه لایه رو اشتباهی لاک کرده بودم و خروجی کلاً غلط میشد.
شما هم تا حالا شده یه ج��ی خیلی ساده رو فراموش کنید و کل کار به هم بریزه؟ 🫠🤦♂️
«سادگی یعنی حذف اضافهها»
کفشهای پیادهرویام بعد از یک هفته پیگیریهای سخت، دیگه واقعاً خسته شدن. انگار هر پروندهاش یه کیلومتر اضافه به مسیر اضافه میکرد. کی میدونست نظم دادن به زندگی اول از همه یعنی یه جفت کفش راحت؟ 🫠️