یکی دیگر از شهروندان کشته شده حمله به مجتمع بینراهی پاسارگارد.
بهروز محمدی، خدمه و آشپز رستوران
عکس از پدر و مادر و خانهی این بزرگوار.
حرفی نمیمونه برای گفتن
از نیلوفر میرزائی پرسیدن از پیکر خواهرت(نیوشا میرزائی) چیزی پیدا شد؟
نوشته یک قفسه سینه و یک پا
و نوشته به جز پدربزرگ و مادربزرگش ساکن طبقه اول که زیر آوار موندن تمام پیکرها تکه تکه بودن. پیکر سعید میرزایی پدر بازمانده حامد میرزایی هم مفقودالاثر شد.
#میدان_رسالت#خیابان_جاجرودی
پدر شهید «حیدر صالحی» از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، شبها در کنار مزار فرزند شهیدش حضور مییابد و ساعات طولانی را در جوار یادگار آسمانی خود میگذراند. میگویند زمان مرهم زخمهاست؛ اما کدام زمان میتواند جای خالی یک پسر را برای پدری پر کند که هر شب کنار مزار فرزندش سر بر خاک میگذارد؟ وقتی شهر به خواب میرود، او به دیدار کسی میرود که روزی تمام دنیایش بود. با سنگ قبری حرف میزند که بوی خاطرات کودکش را در خود دارد. بعضی داغها آنقدر سنگیناند که پدر را از خانه میگیرند و هر شب تا کنار مزار فرزند میکشانند.
نام مدرسه شجره طیبه میناب یادآور رؤیاهای ناتمام کودکانی است که قرار بود فردای این سرزمین را بسازند. بعضی دردها با گذشت زمان کمرنگ نمیشوند؛ در دل یک شهر، و بلکه کشور، در چشمهای مادران و در سکوت نیمکتهای خالی باقی میمانند.
چه کسی میتواند صدای خنده کودکانی را که دیگر به کلاس برنمیگردند، از یاد ببرد؟ در مدرسه شجره طیبه میناب، تنها جان انسانها گرفته نشد؛ رؤیاها، دفترهای نیمهنوشته، آرزوهای کوچک و آیندههایی که هنوز فرصت شکوفا شدن نداشتند نیز پرپر شدند.
بعضی زخمها روی دیوارها نمیمانند؛ در قلب یک ملت حک میشوند. نام قربانیان این فاجعه فراموش نخواهد شد و اندوه خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادند، اندوه همه ماست.
یاد همه دانشآموزان و معلمان شهید این مدرسه گرامی و راه اجرای عدالت علیه جنایتکاران آمریکایی و صهیونی زنده باد.
رشته استوری برای معرفی کودکان کشته شدهی جنایت میناب:
این رشته استوری به مرور تکمیل خواهد شد.
شماره یک: با ماکان نصیری عزیز ما شروع میکنم که جاویدالاثر شد و هیچ از پیکر کوچکش جز یک لنگه کفش و یک پلیور مچاله آبی پیدا نشد.
«لحظه به لحظه با هم خاطره داشتیم. ما همیشه هرجا میرفتیم سه تا با هم بودیم. یک نفر ببرم یا اونیکیرو ببرم اینجور نبود. همیشه سه نفر با هم بودیم. هرجایی میخواستیم بریم دوتاییشون رو با هم میبردم. هر لحظه هم که حس میکنم دو نفر رو با هم، در کنار هم حس میکنم. هر موقع تو خوابم میان دو نفر با هم میان.
زندگی بدون اونها الان معنی نداره، واقعا زندگی بدون اونها سخته.
از روز اولی بعد اون حادثه، دیگه زندگی اون زندگی نشد. اون صحنههایی که تو تیاب، تو سردخونهی تیاب، اون شهدایی که اونجور شده بودن، نه تنها برای من، برای کل والدین شهدا اون زندگی دیگه زندگی نمیشه. این صحنهها همیشه تو ذهنشون هست. هیچ وقت پاک نمیشه.»
از مستند هانی و حامد.
پدر هانی و حامد پریتقینژاد دو برادر کشته شده در جنایت مینا ب.
داشتم دنبال یه مصاحبه میگشتم الان متوجه شدم امیرعلی حسنزاده، پدرش(محمد حسنزاده) هم از دست داده. از مادرش یه ویدیو هست که در صحن حرم رضا راه میره و صحبت میکنه و یک مصاحبه از خالهاش سمانه کمالی معلم کلاسی که به صورت اتفاقی به علت فوت یکی از اقوام از مدرسه خارج میشود، فرزند سمانه هم به شکل معجزهآسایی آن روز خواب میماند و به مدرسه نمیرود. روایت زیر مواجهه سمانه با روز حادثه، مرگ ده دانشآموز کلاسش و خبر کشته شدن خواهرزاده و شوهرخواهرش است:
«یک دفعه صدای خیلی وحشتناکی اومد. من رو مثل توپ فوتبال پرت کرد اون طرف خونه. تکههای خونه میریخت و نمیفهمیدیم چه خبره. بلند شدم از سالن به بیرون برم که گفتن جنگ شده و دارن میزنند. میدیدم دود بلند شده اما فکر میکردم درمانگاه رو زدن. کسایی که توی مسیر میدویدند همه میگفتن درمانگاه، کارواش و سولههای فرهنگیان رو زدن؛ کسی اسم مدرسه رو نیاورد. با خودم میگفتم خدا رو شکر، این ساعت بچهها همه خونه رفتن» اما واقعیت چیز دیگری بود.
سه انفجار و ماشینی که به هوا پرید
انفجار اول ساعت ۱۱ و ۲۲ دقیقه رخ داد. انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد اتفاق افتاد و انفجار سوم زمانی رخ داد که سمانه روبروی درمانگاه رسیده بود و موج انفجار ماشینش را کاملا به بالا و پایین انداخت و اگزوز ماشینش ترکید.
نفهمیدم چطور مسیر رو تا خونه رفتم. پسرام از ترس میلرزیدن و فکر میکردن زلزله اومده؛ همه چیز به هم ریخته بود اونقدر شدت موج انفجار زیاد بود که همه لوازم خونه روی زمین افتاده بود. بچهها رو برداشتم، از خونه بیرون رفتیم، همه جادهها بسته بود، مسیر یک راه خاکی داشت، خودمو به پمپ بنزین رسوندم، هنوز نمیدونستم مدرسه رو زدن، خبر نداشتم فقط فهمیدم درمانگاه و کارواش رو زدن و میگفتن الان جنگ شروع شده و قرار کل میناب رو بزنن.»
تماسی که دنیا را روی سرم خراب کرد
در صف پمپ بنزین بود که تلفنش زنگ میخورد؛ آقایی میپرسد:
ـ «شما خانم کمالی هستی؟ کجا زیر آوار گیر کردی؟
+ آوار چی؟ چی میگی؟
- مگه شما معلم مدرسه شجره نیستی؟ خبر نداری؟ + مگه چی شده؟ - مدرسه رو زدن و خراب شده ..»
اون لحظه خیلی حالم بد شد. اصلاً نمیفهمیدم روی زمینم. اونقدر داد زدم و توی سر خودم زدم که مردم توی صف بنزین راه رو باز کردن که من ماشین رو بیرون بیارم. آقایی بنزین ماشینش رو به من داد. بچههام و خانوادم دنبالم بودن»
کمالی خود را به خانه مدیر مدرسه، خانم طاهری رساند. آنجا دیده بود مردم جمع شده و به سر خودشان میزنند و گریه میکنند. یکی از اولیای دانشآموزان، همسایه مدیر مدرسه بود و با دیدن کمالی او را و بغل کرده و داد میزده: «خدا رو شکر که زندهای. مریم من کجاس؟ صبح امانت دستت دادم. بگو مدرسه چی شده؟»
همینطور که گریه میکرده یکی از دوستانش نزدیک شده و بغلش کرده و میگوید:
«- سمانه، تحملش رو داری یه چیزی بگم؟ +بگو چی شده؟ - خانم طاهری رفت؛ همکارات رفتن؛ بچهها رفتن؛ مدرسه کامل رفت.» «اون لحظه دنیا روی سرم میچرخید. فقط داد میزدم و گریه میکردم. خیابونهای منتهی به مدرسه مسدود بود. راهی نبود خودم رو به مدرسه برسونم؛ چون بچه کوچک داشتم نمیتونستم توی ماشین بزارمشون.»
کربلا در میناب؛ جستجوی پیکرها بین آوارها
خیلی از اقوام و بستگان نمیدانستند که کمالی آن روز مدرسه نبوده و فکر میکردند با پسر دانشآموزش در مدرسه زیر آوار مانده به همین خاطر تا شب دنبال آنها میگشتند؛ آن موقع آنتن موبایلها کلاً قطع شده بود.
آنتنها تا شب قطع بود و به گفته کمالی شهر تبدیل شده بود به «صحرای کربلا». تلفنها که وصل شد، فقط خانوادههای دانشآموزان با کمالی تماس میگرفتند و می گفتند: «دختر من کجاست؟ بچه من کجاست؟ از هر جایی که فکر کنید با من تماس میگرفتن. من فقط جواب تلفن رو میدادم. نمیدونستم چه خبره. نمیدونستم کی زنده است، کی هست و کی نیست.»
ساعت دو و سه نیمهشب کمالی متوجه میشود خواهرزاده خودش هم جزو شهداست و از پیکرش اثری پیدا نشده. شوهر خواهرش هم که رفته بوده مدرسه دنبال بچهاش، لحظه خروج از مدرسه، با راننده آژانس براثر انفجار دوم شهید میشوند.
معلم مینابی میگوید: «همه امید ما این بود که شاید هنوز زیر آوار باشن. یک سری شایعات بود که تعدادی از معلمها در نمازخونهان. صبح که شد، یک نفر با ما تماس گرفت و گفت امیرعلی و پدرش رو یک نفر توی حیاط مدرسه موقع انفجار دیده که هر دو شهید شدن. داداشم به حیاط مدرسه رفت و کفش پدر امیرعلی رو پیدا کرد.»
کمالی با چشمانی اشکآلود ادامه میدهد: «باهام تماس گرفتن که اگر طاقتش رو دارم برم مدرسه؛ پیکرهای تکه تکه بودن؛ دست؛ پا؛ سر؛ واقعاً کربلا بود....
بالاخره نام راننده سرویس مدرسه میناب رو پیدا کردم…
«محمود غلامیان، راننده سرویس مدرسه بود. کار او فقط رساندن بچهها به مدرسه بود، اما او بعد از رساندن تعدادی از دانشآموزان به مقصد، دوباره به مدرسه برمیگردد که این بار در اثر انفجار پایش به شدت آسیب میبیند و با وجود درد شدید، به جای فرار، به راه خود ادامه میدهد تا مأموریتش را تمام کند و در نهایت در حالی که قصد رساندن او به بیمارستان بود، کشته میشود. او کسی بود که شاید ارتباط خاصی با مدرسه نداشت، ولی به خاطر مسئولیتپذیریاش در قبال جان بچهها، جان خودش را فدای آنها کرد.»