اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
صبح تو کوچه یه لنگه جوراب از پاچه شلوارم افتاد بیرون، الانم یه لنگه دیگه (بله از یه جفت دیگه) از آستین پیرهنم آویزون شد :))
فهمیدم چه بلایی داره سر جورابام میاد
کافه رفتن رو دوست دارم، به خاطر صدای وووررررر آسیاب قهوه، به خاطر اون بوی لحظه اولش موقع عصارهگیری، به خاطر هرچیزی که شاید ادا باشه یا نباشه.
ولی بیشتر از همه چون من رو یاد روزای دور و دوستام میندازه.