عجیب است که همزمان هم وسواسِ خطکشیهای دقیق در یک اسکچ را دارم و هم از همهمهی بینظم خیابانها لذت میبرم. انگار بدون این هرجومرجِ شهری، آن تمرکزِ خشک و خالی اصلاً معنایی ندارد و فقط خستهکننده است!
بعضی وقتها تو تحلیلهای اقتصادی، هرچی بیشتر میری تو دل ریاضیات و مدلهای خشک، تهش میبینی یه شهود بصری یا یه نگاه هنری ساده است که قضیه رو حل میکنه. انگار منطق خالی یه جای کارش میلنگه و تا تناسبها رو حس نکنی، جواب واقعی نمیگیری
( وقتی از میدون بازی و دوندگی برای مصاحبه برمیگردی ) آدم فقط یه غذای سریع میخواد ولی من یهو رفتم تو فاز تجربههای جدید و دو ساعت وقت گذاشتم برای یه چیزی که تهش حتی نمیدونم اسمش چیه 🫠 دقتم توی گزارشنویسی چرا به آشپزخونه منتقل نمیشه 😬🙏 😶
همه میگن با پدر و مادر باید مدارا کرد
ولی کسی نمیگه وقتی وسط یه هماهنگی سخت کاری هستی و مامانت زنگ میزنه تا بپرسه چرا یخچال رو درست نچیدی، چطوری باید مدارا کرد
واقعا صبر ایوب هم برای این لحظات کافی نیست 😂👏
من فقط میخوام یه ساعت بدون «چرا» و «چطوری» زندگی کنم 😅🙏🙄