@NomadInWww متاسفانه ایشون تحصیلات آکادمیک زیست شناسی نداشت و شیمی دانشگاه آزاد خونده بود. هنرش جزوه و گنجوندن نکات تستی بود. موفق شد به دلیل فن بیان و جزوهاش ولی نمیتونسته مشاور خوبی برای یه المپیادی باشه. تقصیر ایشونه که به کسی که نمیبایست مشاوره چیزی رو داد که توش سررشته نداشت.
اگر کودک یا نوجوانی میشناسید که خارج از ایران زندگی میکنن و نیاز به یادگیری زبان فارسی یا آشنایی با ادبیات فارسی دارن، خوشحال میشم که منو معرفی کنید.
و خوشحال میشم اگر #ریتوییت کنید.
نفرت من از مهمان، سال ها ربطی به آدم ها نداشت. ربطش به فقر بود.
به خانه ای که با حقوق کارمندی یک مادر تنها می چرخید. خانه ای که هر پرتقالش حساب داشت، هر شیرینی اش سهم داشت، هر بسته چای تا آخرین دانه اش برنامه داشت.
مهمان که می آمد، من بچه ای نبودم که ذوق دیدنش را داشته باشم. مضطرب می شدم. به پرتقالی نگاه می کردم که با ولع پوست گرفته می شد، به ظرف میوه ای که خالی تر می شد، به مادری که لبخند می زد اما ته چشم هایش حساب و کتاب فردا را می کرد.
از آن بدتر، رسم های بیهوده بود. باید جلوی تک تک مردهای فامیل جاسیگاری می گذاشتی، استکان چای می بردی، ظرف میوه عوض می کردی، لبخند می زدی؛ انگار وظیفه ات پذیرایی از کسانی بود که هیچ وقت نپرسیدند این خانه با چه زحمتی سرپا مانده است.
سال ها طول کشید تا بفهمم من از مهمان متنفر نبودم. از احساس کمبود متنفر بودم. از اینکه حضور چند نفر می توانست بودجه یک هفته خانه را به هم بریزد. از اینکه کودکی ام به جای خاطره بازی، پر از حساب و کتاب بود.
امروز اگر مهمانی بیاید، شاید بهترین میوه را هم تعارف کنم. اما هنوز وقتی کسی پرتقالی را با بی خیالی پوست می کند، آن نوجوان فقیر درونم برای چند ثانیه بیدار می شود؛ همان پسری که خوب می دانست هر قاچ آن پرتقال، برای یک مادر تنها، فقط یک قاچ پرتقال نبود.
میدونم متن طولانیه اما باور کنید ارزش خوندن رو داره!
امروز خیلی اتفاقی خبر فوت یکی از همکارام رو دیدم؛همکار عزیزی که متأسفانه به زندگی خودش پایان داده بود.
یاد حرف یکی از دوستام افتادم که همیشه میگه: خاک خیلی بیرحم و خسیسه؛ یه عزیزی رو که ازمون بگیره، دیگه هیچوقت پس نمیده/۱
@sddfspphr زیکورپا همون دارو مال عبیدیه و ظاهرا عوارض گوارشیش کمتره. دارو تکستبوکی شد ولی باید مشکل تیرویید و پانکراس نداشته باشی و آزمایشات نرمال باشه و واقعا Obese باشی
@Holyladiosa من بهبهان رو ندیدم اما دوستانی از همه اقوام در دانشجویی پیدا کردم به جز بلوچ که امیدوارم پیدا کنم. خوشبختانه تجربه خوبی از تکثرپذیری قومی داشتم اما از تجربه بدی که در بهبهان داشتید متاسفم.
به عنوان کسی که از ۵ سالگی در تهران بزرگ شدم این گسست رو در ۱۸ سالگی در دانشگاه دیدم. از هفته اول بچههای تهرانی و شهرستانی اکیپهاشون جدا بود. با اشاره به اصالت بهبهانی والدینم تونستم با بچههای غیر تهرانی هم دوست بشم. گارد دو طرفه بود ولی شکست چون براش تلاش کردیم./۱
اگر انسان بزرگسالی هستید((بالا ۲۵ سال))فکر مهاجرت به تهران رو از سرتون بیرون کنید برای زندگی در تهران و بین تهرانی ها شما یا باید در تهران متولد شده باشین یا از نوجوانی و زمان شکل گیری شخصیت در تهرانرشد کرده و در فرهنگ تهرانی حل بشید که بتونین در این شهر سروایو کنید.
@xeegeex فنیها خیلی جوشون صمیمیتر بود. توی بچههای ورودی ما توی پزشکی تهران از ۴ تا گروه ۹۰ نفره یکیشون در نهایت این تهرانی-شهرستانی بودن رو خوب شکست. این قضیه واقعا تاکسیک بود. خودم هم دوست شهرستانی زیاد داشتم ولی واقعا خیلی از تهرانیهامون محل نمیدادن.
در هر سنی به هر شهر و روستایی بریم شوکه میشیم. اون مکان و آدمهاش کلی قصه دارن. روابطشون، محلههاشون، آداب و رسومشون، حساسیتهاشون، دعواهاشون، انتظاراتشون با شهر یا روستای کناری متفاوته. طول میکشه که جا بیفتیم و بفهمیمشون و پذیرفته شیم. تهران هم همینه. /۵
آیا تهران شهر مهربانیه؟ نه! شلوغه و زمان تلف میشه و همه در حال دویدن هستن. این شلوغی برای من اینقدر مطلوب بود که شیفت قانونی از روستای کورده به درمانگاه شبانه روزی لار میرفتم که صدای ماشین بشنوم. مظاهر مدرنیته مثل پاساژ گردی در شهر لار و نشستن توی کافه بهمون آرامش میداد. /۴