تو اداره مسابقه طناب کشی بود
همهمون میشناختن که شیطونم و یه جا بند نمیشم
قبل مسابقه همکارم اومد گفت :از اینجا تمرین کن که آروم بشینی یه جا! (چرا نمیدونم)
خلاصه مسابقه شروع شد و من در حال کری خوندن و کل کل بودم با مدیراداری و همتیمی هاش و کل رقبا!
خیلی داشتخوش میگذشت که یهو
یه پسر دوران مهد بود که من خیلی ابراز صمیمیت میکردم بهش ولی همیشه منو از خودش دور میکرد و دوست نداشت من بهش بچسبم
۱۲ سال بعد اومد خواستگاریم چون سنمون کم بود بابام ردش کرد😂