@Adorno_Persian یعنی باز هم چنین بزرگانی را در این مرز و بوم خواهیم داشت؟
سپاس از شما که با یادآوری زندگی این بزرگان، برای آنان که اهل راهند، شمع روشن میکنید 🙏
“زندگی ایرانیها ساده است؛ فقط باید بچههایشان را خاک کنند”
در جایی از رمان “زمستان ۶۲” اسماعیل فصیح نوشته بود:
«این روزها در ایران هر کسی از سر خاک یکی بر میگردد»
همان داستانی که در آن از زندگی عادی ایرانیان گفت؛
از جنگ، از مصیبت و مرگ!
و البته از مقاومت و زنده ماندن امید/۱
«میدانم مُردهای، اما نباید سکوت کنی»
نامه را وقتی نوشت که پدرش مدتی بود که روی در خاک کشیده بود. اما وقتی کشتار دهشتناک و سرکوب بیرحمانهی مردم توسط مسکو اتفاق افتاد، ترزا پامیس برتران در ماه می ۱۹۶۸ برای پدر مُردهاش آن نامهی تکاندهنده را نوشت که بعدها با انتشار آن در کتاب “وصیتنامه پراگ” جایزهی کتاب سال را برنده شد.
در جایی از نامهاش، ترزا به پدری که تا آخرین روز حیاتش به “اصلاح امور” باور داشت، مینویسد:
«اتفاقهایی افتاده که هرگز نمیتوانستی تصورشان را کنی. حتی اگر هم میتوانستی هم از شدت وحشت، بُهتزده میشدی»
میگوید که مهمترین کار پس از چنین دهشت و ناباوری عمومی، پذیرش شهامت برای “واقعبینی” است.
«ما باید جسارت دیدن اوضاع را، آنچنان که هست در خود پیدا کنیم؛ همانطور بیهیچ بیش و کم»
و در فراز درخشانی که گویی رو به امروز و وضعیت ماست مینویسد؛ آنچه بر سر ما رفت، بخاطر سکوتی است که پیشتر کردیم.
«آنهایی که پیشتر خطاها را دیدند و سکوت کردند.
من اما، من سکوت نخواهم کرد…
و پدر تو هم با این که مُردهای نباید سکوت کنی»/۱
به خاطر ۱۰ سال زندگی من به دنیا اومدم؟
کلا انقدر؟ مگه من چقدر سن دارم؟
۱۰ سال میتونستم با مامانم باشم؟ بقیهاش تو زندان زندگیم بمونم…
الهی بمیرم برات که مامانتو گرفتن بقیه زندگیت شد زندان ایلیای قشنگم.
#افسانه_مهدی_نژاد