از همه نظر هی به آینده فکر میکنم و واقعا نگرانم بابتش
اینکه چی قراره بشه و چه آدمایی کنارمن و من چه روزا و چه احساساتی رو تجربه خواهم کرد فقط میدونم یه سری فکرا و چیزایی که الان اذیتم میکنه رو باید ازشون عبور کنم
واقعا ۴۰ هزار نفر مُردن، جنگ شد، گرونی وحشتناک شد، ماها فقیرتر شدیم، اینترنت رو رومون قطع کردن و بابت هیچکدومش هیچ کاری از دستمون برنیومد و حتی فرصت عزاداری برای هیچکدوم هم نداشتیم.
بابت یه سری چیزا عملا دارم زور میزنم تا پیش بره
و همه چیز دست به دست هم داده که به من بگه هیچ چیز زوری نمیشه، چون تو هی میخوای یچیزی رو درست کنی اما همچی بدتر میشه.
بیدار میشم، سرکار میرم، کتاب میخونم، سریال میبینم، ورزش میکنم، با دوستام میرم بیرون و... همهی کارهایی که آدما طی زندگی انجام میدن رو انجام میدم، اما تُهی از زندگی هستم. در هر لحظهای، حتی وقتی که تونستم بهخوبی حواس خودم رو پرت کنم، ترجیحم وجود نداشتنه.
قبلا همیشه میگفتم ما آدما اگر یه خصوصیتی خوبی داشته باشیم همین وفق پذیری و عادت کردن به شرایط (بد)هست و تلاشمونو میکنیم خودمونو حفظ کنیم
مثلا بالا پایین رفتن و نوسانات همه چیزی که کل زندگیمونو تحت شعاع قرار میده
اما الان؟
ما به جنگ هم عادت کردیم
به معلق بودن
این روزها میفهمم حیاتیترین چیز برای آدم احتمالاً آرزوهاش باشه. آدم میان ویرانیها در انتظار آیندهای مبهم نشسته ولی نمیتونه از آرزوهاش دست بکشه، چرا که نمیتونه خودش رو بدون آرزوهاش تصور کنه.