با بندبند وجودم دلم سفر میخواست. یه جزیرهی استوایی و قدم زدن روی شنهای سفید و نرم ساحلش، پا گذاشتن تو آب کریستالی و زلال چسبیده به ساحل و زل زدن به آبی نیلگون دریا. پخش شدن صدای خندهی بچهها تو فضای اطراف، بدون فکر و خیال و قیمت دلار و تورم.
[برق رفته]