به خودم اومدم دیدم مثه کلاس اولیها که وقت شعر خوندن دست دوست بغل دستیشون رو میگرفتن بالا که خانوم این دوستمم بلده امروز دست دوستمو گرفتم بردم بالا که داستانشو بخونه:)
خیلی خوش گذشت راستش
نوزادی که منتظر به دنیا اومدنش بودم دیروز به دنیا اومد اما نفسهاش سخته!
نگاش کردم که توی دستگاه اکسیژن چجوری داره برای زندگی میجنگه و اشک ریختم
دوست داشتم بهش بگم ارزششو نداره اما زور زندگی بیشتره انگار...