بعضی مواقع اینقدر فکر تو ذهنمه اینقدر با خودم حرف میزنم تو مغزم دلم میخواد یه گلوله بزنم تو سرم تموم شه
خسته شدم از بس تک تک اتفاقات قدیمجدید نیفتاده رو تحلیل کردم سناریو چیدم
میترسم آخرش نیاید هیچ پیغامی
و روزی هم نباشد نامهای، تقدیرش نیست
نمیدانم چه کنم، صبر، صبر و باز صبر
شاید که آخرش خوش است، اما کنارَش نیست
چرا معشوق من پیغام خود را گم کند؟
نکند فقط برای اینکه تنها نیست، یارش نیست
ناراحتم، انگار دنیا در مسیرش نیست
نه دل، نه عادت، این دلم در دستگیرش نیست
رابطهها بر تار مویی در نوساناند
از بس میانِ ما، نشانِ گفتوگیرش نیست
طلسمیست انگار، بسته راهِ خوشبختی
چه خوب باشم، چه بد، پایانش مسیرش نیست؟
نکند فقط منم که عاشقانه در شورم
و آنکه باید باشد، اصلاً در مسیرش نیست
چه سود دارد این همه کوشش، تلاشِ من؟
که پاداشی برای آنهمه تأثیرش نیست
دلم گرفت، بگذار یک نفر مرا هم خواست
مگر چه میشود؟ دلدادن که تقصیرش نیست