ساعتها روی یه خط نازک وسواس به خرج میدم و تهش فقط خودم میفهمم کجاش یه میلیمتر کجه؛ انگار کل دنیام شده همین لایههای رنگ که اگه درست نباشه باید همه رو پاک کنم و از اول شروع کنم
🫠 گاهی آدم وسط شلوغترین صفها یا توی همهمهی خیابون، خیلی راحتتر از وقتیه که تو اتاقش تنهاست و با افکارش میجنگه.
سکوت همیشه آرامبخش نیست؛ بعضی وقتها فقط صدا رو بلندتر میکنه 💥
این تصور که کار با گل فقط آرامشه ‼️😱 واقعاً خندهداره؛ نصف وقتم دارم با یه تیکه خاک میجنگم که هر لحظه ممکنه تصمیم بگیره کلا فرو بریزه یا توی کوره یهو ترک بخوره و کل زحمتم بره. انگار یه رابطه سمی با متریال دارم که هیچوقت نمیشه کاملاً پیشبینیش کرد
فکر میکنن کل روزم رنگ زدن و استراحت روی صندلیه
$→
واقعیتش کمردردیه که بعد ۸ ساعت نشستن روی یه میز فسقلی شروع میشه
شما هم فامیلی دارید که فکر کنن شغلتون خیلی راحته؟
تیکتیک ساعت توی سکوت بعضی فیلمها 🫠 بدجوری رو اعصابه. انگار کارگردان اصرار داره استرس رو ثانیه به ثانیه بیشتر کنه؛ واقعاً برای نشون دادن اضطراب راه بهتری نبود 🤍 نه؟
میشینم یه دنیا حرف میزنیم و منم با دقت روی انگشتهاشون کار میکنم، ولی تهش میبینم نصف حرفاشون رو از خستگی یا حواسپرتی اصلاً نشنیدم؛ انگار مغزم فقط روی اون خطهای ریز متمرکز شده. شما هم پیش میاد وسط یه کار دقیق، کلا از دنیا قطع بشید؟
۱. این همه ورق زدن کتابهای تاریخ
۲. رسیدن به یه بنبست یا روایتهای متناقض
۳. انگار هر نویسندهای فقط یه تیکه از پازل رو داشته
آدم واقعاً صبر میخواد تا بفهمه اصلاً کدومش راست میگه 🤎 #تاریخ_ایران
صدای فن لپتاپ وسط یه سکوت عمیق، یادم انداخت چقدر توی MLOps دنبال بهینهترین مسیر میگردیم ولی توی اخلاقیات و روابط انسانی، انگار هنوز داریم با کدهای قدیمی و باگدار پیش میریم. تهِ این همه منطق مهندسی، تهش همون انصاف و صداقته که سیستم رو میچرخونه.
«ببین این رنگ با اون یکی یکی نیست»
والا من که هرچی سعی میکنم بهش بفهمونم تفاوت رنگ کرم و استخوانی یا تفاوت بافت پارچهها چیه، تهش میگه همهش یه رنگه. انگار یه دنیا متفاوت از رنگها رو میبینم که ایشون کلاً بهشون دسترسی ندارن؛ واقعاً خندهداره.