@itis_Aurora فک کنم چون ادم مادرشو از دست میده. زبان مادری، سرزمین مادری، فرهنگ و خیلی چیزای امن دیگه... و داری با کسایی رقابت میکنی که هم این امنیته رو دارن هم از اول تو یه جای پیشرفته زندگی کردن. مث اینه که یه ادم ۶۰ ساله با یه ۱۰ ساله تو یادگیری یه تکنولوژی جدید بخواد رقابت کنه.
@oneday_man خداحافظ
اگر حذفم میکنی، لازم نیست برایش توضیحی بدهی.
و اگر روزی برگشتی، لازم نیست چیزی را از نو ثابت کنی؛ از همان جایی که خواستی میتوانیم ادامه بدهیم.
برو.
حرکت ناگهانی و لمس حیوونا استرس زیادی بم میده. ساعت ۷ روز تعطیل دیدم یدونه مارمولک رو دریچه کولره. هر دو از هم میترسیم و فریز میشیم. سه ساعت و نیمه که چشمم بهشه و با جارو هی سعی میکنم ببرمش سمت در ورودی ولی راه خودشو میره. الانم رفته تو اشپزخونه و دیگه نمیبینمش. خوابم میاد.
در اتوبوس نشسته ام. منتظر که حرکت کند. منتظر که سفر تهران تمام شود. در میدان آرژانتینم. جایی که همیشه دوستش داشتم. درخت ها در اتوبان رسالت زیبا بودند. تمام شدند. هستند اما نه برای من. بخش هایی از بدنم فشرده است. دور قلب دور گوش. غم و غیض. طرد و التهاب.... و من بازیگر.