تغییرات زندگی معمولاً ترسناک هستند، حداقلش این است که دلت کمی فشرده میشود، گاهی حتی ته دلت خالی میشود ولی انسان انقدرها هم دست خالی نیست، رویاپردازی و خیالبافی هست، غوطهور شدن در دلتنگی هست، موسیقی هست،
و چای،
و قهوه،
و باقی بقایتان.
بحث آهنگ «ندونسته دلمو به غریبه سپردم» بود، یکی گفت: اینا ماژور خوندن،انگار خوشحالن گول چشم سیاهشو خوردن! گفتم آره شاید، تو زندگی یه گولایی هست که خوردنشون میچسبه!
مثلاً یه جا بهت گفتن سرمایهگذاری کن ماهی ۵۰۰٪ سود میدیم،بعد ولی ۴۰۰٪ درصد سود میدن!
یه سری روابطم همین ریختیه …
فردا بچهها دارن میرن دیواره لیلا اسفندیاری، گفتن فلان ساعت اونجا باش،گفتم من یه جاهایی از بدنم درد میکنه که اسمشم بلد نیستم، میام میرم شیرپلا بر میگردم،برگشتنه بریم رستوران مهناز اینا.
با پیشنهادم حال نکردن ولی قبول کردن، خوبه که دوستام حتی بهمقدار کمی از من راضی هستن!!
:))
خعله خعب، ببینید کی برگشته!
:)))
تجربهی کمنظیری بود به نظرم، دو هفته بدون اینترنت و تماس و این چیزا، در کوههای شمال، غرب و جنوب ایران.
فقط اون لا لوا که تو جاده بودیم اینترنت و تماس وجود داشت که اونم حائز اهمیت نبود!!
قشنگ DNA ام عوض شد!
:))))
#ایران_زیبا
روز سوم عید:
عیب نداره، دو تا دونه سیبزمینیه دیگه، قهوهام که هیچی!
آفرین، حالا ۱۳۰ کیلو بذار رو شونت، ۴۰ بار بشین پاشو تا بسوزه!!
و بهطور خلاصه: نوبهار است در آن کوش که خوشگل باشی!
بیاید نگاهی اجمالی بندازیم به وضعیت دیشب تهران، که چهارشنبهسوری بود.
ما هم اون بالا مالاها از رو آتیش میپریدیم.
مهمات همشهریامون که تموم شد برگشتیم اومدیم پایین!
اگر زنی را نیافتهای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگیات را باختهای.
این را
منی میگویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.
——
از رضا ولیزاده