تو کلاس قبل از ازدواج ما ، ماما شروع کرد راجب بیماری ها صحبت کردن و اشتباه گفتن منم مستقیم بهش گفتم اشتباه میکنید طبق فلان مقاله و کتاب اینجوریه هیچی بهش برخورد منو کشوندن کنار گفتن نامتو امضا نمیکنیم
منم گفتم خو نکن میرم بهداشت مرکزی میگم اشتباه درس میدین خلاصه دعوایی کردم
اما جلاد شلخته و نادان وقت سربريدن، حواسش پرت شد و يك قطره از خون سياوش ريخت روي زمين.
خون در زمين فرو نرفت . روي زمين پخش شد. از زير هر سنگ جوشيد و جوشيد و به راه افتاد .هركس آن را ميديد مي فهميد كه جايی بیگناهی را كشته اند؛