شاید تعجب کنی اگر بدانی تعداد زیادی از آدمها هر روز از سر کار به خانه برمیگردند،
غذا میخورند، در را میبندند، تا وقتی خوابشان ببرد گوشیشان را چک میکنند و از همان دنیای کوچک خودشان لذت میبرند.
همین.
تمام زندگیشان همین است.
شبی که توصیف اش را خواندی کاملا میشناسی، چون خودت هم بارها آن را زندگی کردهای.
از سر کار برمیگردی خانه. یک چیزی میخوری؛ شاید سرپایی، شاید جلوی یک صفحهنمایش.
در را میبندی. بعد گوشی را برمیداری. یک اسکرول، یک اسکرول دیگر، یکی دیگر… تا جایی که دستت شل میشود و وقتی بالاخره خوابت میبرد، نور صفحه هنوز روی صورتت افتاده است.
وقتی در دل این ماجرا هستی، شبیه یک تراژدی به نظر نمیرسد. بیشتر شبیه استراحت است.
از درون این چرخه، همهچیز راحت و آرام به نظر میرسد؛ و دقیقاً همین یکی از دلایلی است که این چرخه اینقدر خوب کار میکند.
و این چرخه را کسی طراحی کرده است.
حرکت پایین کشیدن صفحه برای رفرش کردن، همان حرکتی است که روی اهرم یک دستگاه اسلاتماشین انجام میدهی. این شباهت اتفاقی نیست.
«بی.اف. اسکینر» در دهه ۱۹۵۰ این موضوع را با کبوترها کشف کرد.
اگر جایزهای بهصورت تصادفی و بدون الگوی مشخص داده شود، اعتیادآورترین حالت ممکن به وجود میآید.
پرنده حتی وقتی غذا دیگر نمیآید هم نوک زدن را ادامه میدهد، چون نمیداند شاید نوک بعدی همان نوکی باشد که جایزه میدهد.
کازینوها صد سال است که روی همین اصل کار میکنند. امروزه اسلاتماشینها در آمریکا بیشتر از مجموع بیسبال، سینما و شهربازیها درآمد دارند.
«تریستان هریس» که در گوگل روی اخلاق طراحی کار میکرد و در آزمایشگاهی در استنفورد آموزش دیده بود که هدفش پیدا کردن «درهای پشتی ذهن انسان» بود، خیلی صریح گفت:
«هر بار که گوشی را از جیبت درمیآوری، در واقع داری یک اسلاتماشین را امتحان میکنی تا ببینی چه چیزی گیرت آمده.»
فید را رفرش میکنی؟ همان است.
اینباکس ایمیلت را چک میکنی؟ همان است.
این پاداشهای تصادفی عمداً در محصول طراحی شدهاند، چون برای کسبوکار سود دارند. و آن کسبوکار، توجه توست.
جالب اینجاست که خود سازندگان این سیستم هم بعدها علناً به آن اعتراف کردند.
«شان پارکر»، نخستین رئیس فیسبوک، در سال ۲۰۱۷ گفت از همان ابتدا هدف این بود که تا جای ممکن زمان و توجه کاربران را مصرف کنند و کاملاً میدانستند که دارند از یک نقطه ضعف در روان انسان سوءاستفاده میکنند.
«چامات پالیهاپیتیا» که مسئول رشد فیسبوک بود هم گفت حلقههای دوپامینیای که ساختهاند، در حال از هم پاشیدن جامعه هستند.
اینها منتقدان بیرونی نیستند؛ معماران همان ماشینی هستند که دربارهاش حرف میزنند.
اما هزینه این ماجرا با تنها ارزی پرداخت میشود که هیچوقت دوباره پر نمیشود:
زمان.
امروزه یک فرد متوسط نزدیک به هفت ساعت در روز به صفحهنمایشها نگاه میکند که حدود چهار ساعت و نیم آن فقط روی گوشی است.
اگر حسابش کنی، میشود تقریباً هفتاد روز در سال.
هفتاد روز.
نه برای کار.
نه برای سفر.
نه برای چیزی که خودت انتخاب کرده باشی.
هفتاد روز از هر سال زندگی، ریخته شده داخل آن صفحه شیشهای.
وقتی این عدد را روی یک عمر کامل بسط بدهی، دیگر انتزاعی به نظر نمیرسد.
نویسندهای به نام «الیور برکمن» یادآوری میکند که اگر تا هشتادسالگی عمر کنی، چیزی حدود چهار هزار هفته زندگی خواهی داشت.
همین.
تمام زندگی.
تمام آدمهایی که دوستشان داری.
تمام جاهایی که خواهی دید.
تمام سهشنبههای معمولی و بیاهمیت زندگی.
همه در همین چهار هزار هفته خلاصه میشوند.
اگر هر سال هفتاد روز از آن را به اسکرول کردن بدهی، در مجموع تقریباً یک دهه از عمر بیداریات را واگذار کردهای؛ آن هم به محصولی که طراحانش صریحاً گفتهاند برای گرفتن همین زمان ساخته شده است.
راحت است که این وضعیت را تنبلی یا «زندگی کوچک» بنامیم.
اما واقعیت احتمالاً چیز دیگری است.
برکمن میگوید حواسپرتی معمولاً درباره خودِ حواسپرتی نیست.
ما سراغ گوشی میرویم تا از چیزی در لحظه اکنون فرار کنیم.
از سکوتی که بعد از بسته شدن در خانه ایجاد میشود.
از روزی که خوب پیش نرفته.
از فکری که دلمان نمیخواهد تا انتهایش دنبال کنیم.
گوشی همیشه آماده است تا راه فرار را فراهم کند؛ فوری، بیدردسر و بدون اینکه حتی یک بار از تو بخواهد با احساساتت روبهرو شوی.
برکمن شبکههای اجتماعی را ماشینی میداند که تو را وادار میکند به چیزهایی اهمیت بدهی که هرگز خودت انتخاب نکردهای به آنها اهمیت بدهی؛
و در نتیجه عمر کوتاهت را صرف همان چیزها کنی.
آنچه از دست میرود، معمولاً چیزهای بزرگ و نمایشی نیست.
و دقیقاً به همین دلیل متوجه از دست رفتنش نمیشوی.
ادامه 👇🏻
هیچ گلادیاتوری وسط مبارزه غر نمیزنه.
میری تو میدون، با همه وجود میجنگی، یا برنده میشی یا کشته میشی.
برنده شدی و اومدی بیرون، همینطور که رو زخمهات مرحم میذاری، تا دلت خواست غر بزن و شکایت کن....
آدما برای تاب آوردنِ زندگی، بیشتر سعی میکنن سمتِ بیحسی غش کنن تا اینکه هشیار بمونن. ناهشیاریِ حاصل از الکل، داروها، مخدرات یا معنویات.
به نظرم فقط روشِ کسبِ این بیحسی در گذرِ زمان عوض میشه؛ یه دورهای با مستی، یه دورهای با دین، و یه دورهای با چیزای دیگه. هدف اما یکیه: اینکه یه جورایی زندگی رو رد کنی بره.
اینارو گفتم بگم بررسی هزینههای اخیرم نشون میده خرج ویسکی تبدیل شده به خرج داروهای قوی روان. تا کی هم معلوم نیست. شاید تهِ این بنبست، نوبتِ معنویت باشه؛ معنویتِ مناسبِ روزهای آخر.
زندگی بدون امید، لزوماً به معنای افسردگی یا خودکشی نیست؛ بلکه شجاعت ایستادن در دل یک خلاء مطلق است. کسی که دست از امیدهای واهی شسته، دیگر فریب وعدههای بهشت فردا را نمیخورد. او چون هیچ انتظاری از دنیا، تاریخ یا کائنات ندارد، دیگر نه میترسد و نه سرخورده میشود؛ چرا که پیش از این، تکلیفش را با خودش روشن کرده است.
تغییر و حرکت واقعی، از چشمهای درخشان و امیدوار بیرون نمیآید؛ بلکه حاصل دستهای سرد و مصمم کسی است که کاملاً ناامید شده و سرانجام فهمیده است که هیچکس، مطلقاً هیچکس، برای نجات او نخواهد آمد.
سختترین کار دنیا، «عمل کردن در عینِ ناامیدی» است. یعنی پذیرفتن اینکه شاید فردا روز بهتری نباشد، اما من امروز وظیفهام را به عنوان یک انسانِ بیدار انجام خواهم داد. این یعنی بلوغ، و این یعنی سختیِ واقعی.
قهرمان واقعی، «مأیوسِ فعال» است!
من از ایدهای دفاع میکنم که میگوید: فرزندآوری و فرزندپروری حقِ مطلق نیست! هر انسانی، صرف نظر از خواستهاش، شایستگی لازم برای این نقش را ندارد و این واقعیت باید جدی گرفته شود...
عزیز من، در روزگاری که فضا سنگین و خفقانآور است، مراقب باش در دام این دو تلهی فکری نیفتی. این دو تله میتوانند تمام انرژی و جوانیات را ببلعند!
تلهی اول، پوچگرایی و فلج شدن؛ اینکه دست روی دست بگذاری و بگویی «هیچ فایدهای ندارد». یادت باشد، این دقیقاً همان چیزی است که شرایط موجود از تو میخواهد؛ یک آدم منفعل، بیخطر و ناامید.
تلهی دوم، دلخوش کردن به اتفاقهای یکشبه؛ اینکه مدام منتظر یک معجزه ناگهانی باشی یا خودت را با تحلیلهای زرد و توخالی سیاسی سرگرم کنی که «همین فردا همهچیز عوض میشود».
هر دوی اینها، زمان طلایی و تکرارنشدنی جوانیات را دود میکنند و به هوا میفرستند.
با واقعگرایی بیرحمانه به زندگی نگاه کن. فرض را بر این بگذار که این شرایط به این زودیها تغییر نمیکند. حالا، بهجای غرق شدن در حسرت یا خیالبافی، این سوال نجاتبخش را از خودت بپرس:
«وسط این زمین سوخته و ناهموار و با همین مهرههایی که دارم، بهترین حرکت بعدی من چیست؟»
تا جایی که ممکن است، روی بازی خودت تمرکز کن، نه روی زمینی که در آن بازی میکنی.
#نامهای_به_جوانیام
❗️ نگاهی بندازیم به خبر ترسناکی که این روزا منتشر شده:
در یک کشتی کروز در اقیانوس آتلانتیک با 150 مسافر یک بیماری ویروسی تقریبا نادر و کشنده رخ داده که چندین نفر از خدمه و مسافر هارو درگیر کرده. ناقل این ویروس جوندگان مثل موش هستند و تو انتقال بیماری نقش دارند اما نکته عجیب چیه؟