خستهام از این توئیتهای بعد از هر اعدام که فقط لعن و نفرین و زنجمورهاند. هزاران نفر لایکشان میکنند تا فقط خشم لحظهای خود را خالی کنند و توهم تاثیرگذاری بگیرند، و بعد دوباره برگردند به روزمرگی. احساس فلاکت و درماندگی میکنم از اینکه رژیم اینطور ما را خوار و خفیف کرده است و به ریش ما میخندد. از اینکه بعد از این همه سال، هنوز در حال تکرار خودمان هستیم، از خودم شرمسارم.
هر بار از میزان همانندی افسانهی ضحاک با روزگارمون بیش از پیش شگفتزده میشم:
- مردمِ ایران یک انیرانی رو به پادشاهی ایران گذاشتند.
- اون برای زنده موندن باید جوانان ایران رو میکشت و مغزشون رو خوراک میکرد.
- با بیشرمی بیمانندی خودش رو دادگر میخواند ولی در دل از مردم هراس داشت.
و بسیاری مانندگیهای دیگه…
و من باور دارم که سرانجامِ اهریمن انیرانی روزگار ما هم چون ضحاکِ اژدهافش خواه�� بود.
انسان بد هیچگاه نیکو نگردد!
بیایید صدای زنانِ در بندِ افغانستان باشیم؛
زنانی که طالبان حقِ آموختن، اندیشیدن و آزاد زیستن را از آنان ربوده است.
سکوت در برابر این رنج، همدستی با ظلم است.
یه قسمتی ازم میخواد صبر کنه تا بهار شه، اخوند بره، تولد بعدیشو جشن بگیره، تابستون شه افتاب بگیره، لباس نو بخره، انقد زندگی کنه تا دوباره تو رو ببینه، اما اون قسمت عمیق وجودم میخواد از این غم فقط بمیره، بمیره، بمیره.
درختها شکوفهٔ زودرس دادهاند. شکوفهٔ زودرس همیشه یک سرنوشت تکراری دارد؛ با اولین سرما از سر شاخه میریزد. مادرم گفت «انگار این همه جوان بیگناهی که در خاکاند، خاک را گرم کردهاند. زمین تب کرده.»
شکوفههای زودرس درختها میریزند. مثل جوانها. و اسم این ریزش تکراری «ایران» است.