باب نوع جدیدی از مهمونی رو گشودم. رفیقم بعد مدتها ساعت ۷:۳۴ با حلیم اومد زنگ خونه رو زد. منم از تخت در اومدم درو باز کردم و مسواک زدم و قهوه ساختم. ساعت ۱۱ هم رفت که بره با زن و بچه برن مسافرت. منم برگشتم به آغوش کتاب و تخت.
اگه ظرفای کثیف حلیم تو ظرفشویی نبود خودمم شک میکردم.
بعضی از آدما انگار بعد فوت نزدیکانشون کلا از زندگی زده میشن. چند نفرو میشناسم دور یا نزدیک. اصلا فرقی نمیکنه زندگیشون عالی و بی نقص باشه یا نه. بعد اون اتفاق انگار با زور و اجبار روزا رو میگذرونن. خیلی عجیبه واقعا. البته امیدوارم هیچکس این غمو تجربه نکنه.
یه دونه عمه، با داییم ازدواج کرده بود.
خیلی سنش کم بوده، ۱۲ سالگی نامزد کرده بودن با پسری که ده سال از خودش بزرگتر بود و ۱۵سالگی رفت خونه شوهر
عروس تهرانی، داماد مشهدی
چندسال اول زندگی تهران بودند و بعد رفتند مشهد.
دوتا تیپ کاملأ متفاوت، دایی جانم یک مرد اهل حال و سفر و شوخی
/۱