اسماعیلِ فصیح در " ثریا در اغما " نوشته بود :
فردا كه جمعه باشد ما مىرويم بوردو ؛ آنقدر زندگى مىكنيم تا بميريم . در آبادانِ شما، بچهها آنقدر مىميرند تا زندگى كنند..
بمیرم برات خوزستانِ بیکَس و بیپناهِ من ..
من و همسالانم جوانی نکرده پیر میشویم. گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد.
گفت: «سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس میدهد؟»
/ سیمون دوبووار.
دو سال قبل،
در مراسم بزرگداشت کیارستمی؛
همایون ارشادی یک کاسهی چوبی، گیلاس همراه خودش آورده بود و ظرف رو به سمت ما گرفت و گفت از طعم یه گیلاس نگذرید، همه بخورن!
این خاصترین میوهی عمرم بود.
خوشحالم که از طعم گیلاس نگذشتید و تا آخرین نفس مجادله کردید.
سفر بخیر.
گفت «میدانم که بد است. امّا نمیتوانم. با دل برنمیآیم.»
این چهگونه سخن باشد؟! میدانم که این دریا غرق کننده است، خود را در میاندازم، یا این آتش سوزنده است، یا این چاهیست صدگز، یا این سوراخ مار است، یا این زهر هلاهل است، یا این بیابان مهلک است، میدانم و میروم.
-مقالات شمس.
یک سال است که هر روز، هر روز در خیابانهای این شهر راه رفتهام و زیر لب به وطنفروشان نگاه کردهام و خواندهام :
اگر با آنکه دار آویخت، امکان سخن داری!
نگهکن زان طناب اینک، نخی در پیرهن داری..
شد یک سال! یک سال که برادر نادیدهام، مجیدرضا رهنورد را " کُشتند "
یک سال است که هر روز که بیدار میشوم،
اخبار را چک میکنم، مطمئن میشوم که کسی اعدام نشده باشد و بعد، به زندگی کردن، ادامهدادن و دوام آوردن در این لجنزارِ نکبتی که برایمان به جا گذاشتید، مشغول میشوم.