شبی که کیاناز مهاجرت کرد، با بهار رفتیم کبابی سر کوچکمون، کباب میخوردیم و گریه میکردیم. امروز بهار هم رفت. تنهایی رفتم همونجا، کباب خوردم و گریه کردم.
جدی من میترسم نت قطع شه و باز تو همه چی عقب بمونیم.
هرچی هم جلوتر میره بیشتر میترسم و با خودم تکرار میکنم فلان چیزو دانلود کن و داشته باش که یه بار وسط گل گیر نکنی.