محمد مختاری میگه:"آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنی توش جای انگشت هم بیاد؛ جای انگشت درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بیپناهی و اینها در آدم میمونه."
هیچی به اندازه wasted potential منو نمیترسونه، اینکه تهش بخاطر منتال هلثت، شرایط زندگیت و خودت و... تمام چیزی که میتونستی بشی رو از دست بدی.
سوگواری برای چیزایی که هرگز نداشتیش
یه مصاحبه از سوسن دیدم که با بغض میگه متاسفم که به دنیا اومدم. مصاحبهگر ازش میپرسه چی اذیتت میکنه و سوسن جواب میده دنیا اذیتم میکنه.
وای دقیقا منم همینطور.
بچه هایی که ۱۸ و ۱۹ دی رفتن تو خیابون حتی با وجود ماسک شناسایی، بازداشت یا حتی کشتید! الان چی شده که نمیتونید ادمینای مادرجنده این کانالی که عکس دخترای مردم رو پخش میکنه و تعدادی از این دخترا خودکشی کردند و به دست والدینشون کشته شدند دستگیر کنید؟
احتمالا از این شرایط خوشتون میاد!
کسی که تجربه «رها شدن» داره، میدونه که چقدر طول میکشه خودتو جمعوجور کنی. که حس خواستنی نبودن و کافی نبودن دست از سرت برداره. از همه مهمتر، که دیگه منتظرش نباشی. ترکیب احساسات مزخرف اون دورهی انتظار (حتما من بد بودم، من خواستنی نبودم…) همراه با انتظار و دلتنگی، نسخهی مرگه.
یکسال شد که تاریخ شفاهی هاروارد رو دارم گوش میدم و به جد میشه گفت، پهلوی برگهی لاتاری قرن معاصر جامعهی ایرانی بود که با نابخردی جمعی سوزونده شد. تاریخ رو نمیشه تکخطی توصیف کرد ولی واقعا فکر اینکه اون سیستم با کمی اصلاح میتونست ایران رو چقدر آباد کنه، قلبمو چنگ میندازه.
پسر مورد علاقه ام رفت آمریکا،
من پذیرش گرفتم تا سفارت رفتم، بن رو گذاشتن.
جنگ شد، گرونی شد، قتل عام شد.
اینترنت قطع شد.
باز جنگ شد و باز هم اینترنت قطع شد
مامانم مریض شد.
و پسر مورد علاقه ام باهام بهم زد.
این روزها انگار نه انگار وجود دارم، هیچ عضوی از وجودم رو نمیتونم حس کنم.