میدونستم بالاخره یکی از ماشینایی که تو جاده
تو ذهنم باهاشون مسابقه میذارم میفهمن :)))
ماشینه اومد کنارم راننده داد زد خیلی خوب میرونی، دو تا بوق زد رفت :))) عش کردم.
از همهچیز خالی شدهام. نه خوشحالم نه بدحال. نه شاد، نه غمگین و نه امیدوارم یا نومید. بیگذشته و آینده، سکونی بیزمان و مکان، معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود، خوابی بیرویا، با چشمان باز.
• روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب