میدونم خوبم میدونم که از کجا میاد این حس و راحت نمیتونم تبرئهاش کنم و بندازم گردن هورمون! اگه نمیدونستم چیه و چی شده و یه پیچیدگی بزرگ بود که راحت رهاش میکردم.
خونه بدتر از هر شب لرزید و صدا هی نزدیکتر و شدیدتر میشد مامانم جیغ و دنبالم راه افتاده بود موهامو میکشید انگار که تمام زخمهای اون ۸ سال جنگ دوباره باز شده بودن. دیدن وحشت مامانم وحشتناک بود.
«او دریافته بود که آدمی هرچه بیشتر در بندِ وقار و خرد باشد، سقوطش نیز هراسانگیزتر خواهد بود؛ زیرا شور، درست از همانجا سر برمیآورد که انسان گمان میکند استوارترین بخش وجود اوست.»
#مرگ_در_ونیز