حسابکتابهای خستهکننده
۱. نوسان قیمت گل و خاک
۲. هزینه برق کوره
۳. اجاره فضای کار
گاهی حس میکنم بیشتر از اینکه هنرمند باشم، باید حسابدار بشم تا تهش چیزی برای زندگی بمونه 🫠
شما هم توی قیمتگذاری کارهاتون به مشکل میخورید؟
یه سری فکر میکنن این محلهها بیش از حد ساکته، ولی راستش فقط بلد نیستن گوش بدن. مثلاً صدای کشیده شدن درِ کرکرهای مغازهها ساعت ۶ صبح، یا اون تقتقی که از لولههای قدیمی یه خونه قدیمی میاد... تهش همهچی یه ریتم خاص داره که اگه باهاش رفیق شی، دیگه هیچجا برات آروم نیست.
حساب و کتابای خستهکننده
۱. نوسان قیمت خاک
۲. قبضای برق کوره
۳. اجارهبهای هر ماه
گاهی آدم میگه بیخیال، ولی دست که به گل میرسه همه اینها فراموش میشه 😊
شما هم تو شغلتون با این نوسانها اذیت میشید؟
میز قدیمی پذیرایی
و اون همه سوال تکراری درباره یه دکمه ساده
چقدر سخت بود اولش
که هر بار از اول توضیح بدم
ولی بعدش فهمیدم
صبر کردن به این چیزها
بیشتر از هر کدی
آدم رو آروم میکنه
خیلی دوست دارم همه چیز رو ساده بگیرم ولی وقتی توی پیادهروی میبینم هر طرف رو با سیم و بتن نامنظم پر کردن واقعاً کلافه میشم. انگار هر دو قدم باید با یه مانع جدید دست و پنجه نرم کنی تا بتونی راحت راه بری.
مشتریها فکر میکنن زعفران و گلاب رو فقط میریزیم تو ظرف و تمام؟
والا خبر ندارن چقدر باید روی دمای شربت و زمان ترکیبش وسواس به خرج بدیم تا طعمش نپره 🤷🏼♂️🤦️