ولی من امیددارم، امیددارم، امید دارم ؛یه شب دیگه امید ندارم ...
رویا می سازم، می بافم، می نویسم ؛ یه شب پرت می شم توواقعیت ...
می دوام ، راه میام ، کنارتم ولی یهو ...
برای ما شادی همیشه دیر ...
خوشی دوره ...
درد و غم بغل دستم نشسته ، دست انداخته رو شونه هام .
سحر گفت من ترافیک دوست دارم
هرچیزی که باعثبشه دیرتر برسیم خونه دوست دارم .
گفتم یعنی راه باز باشه برسیم استراحت کنیم دوست نداری ؟
گفت نه من هر چه قدر خسته باشم دوست دارم بیرون باشم خونه نرم
یهو دیدم فاک ، من قبلا اینجوری بودما
الان پیر شدم ...
امشب اولین تار مو سفید دیدم.
اگه یه روزی دختر دار بشم ،
بهش می گم ؛ (( مامان هیچ عیبی نداره یه روزایی کم بیاری و بشینی و بار زندگی به دوش نکشی ، خیلی قوی بودن هم چیز زیاد خوبی نیست .))
این روزا همه ی بار زندگیم افتاده رودوش دستام مرسی که درد می گیره و همراهمی ...
حواسم به بیمه و حقوق هست ، برای امیر مهدی حساب بازکردم ، هرکی میاد خونمون همه چراغاروروشن می کنم ، تا پایین پله باهاش میرم ، نماز بلدما ولی دیگه نمی خونم اندازه یه ماه نماز برات هدیه گرفتم ، حواسم به نون خیرات هست ، ماشین مامان درست کرد ، قلنامه جدید نوشتیم ، حواسم به عمه هست
حواسم به بیمه و حقوق هست ، برای امیر مهدی حساب بازکردم ، هرکی میاد خونمون همه چراغاروروشن می کنم ، تا پایین پله باهاش میرم ، نماز بلدما ولی دیگه نمی خونم اندازه یه ماه نماز برات هدیه گرفتم ، حواسم به نون خیرات هست ، ماشین مامان درست کرد ، قلنامه جدید نوشتیم ، حواسم به عمه هست
ماشین روشن کردیم و اومدیم خونه
تو راه به بابا گفتم ، هر شب میام خونه نمیام تواتاق میشینم رومبل تا مامان برام حرف بزنه خالی بشه ...
امیرمهدی فرستادیم کلاس زبان ، تقویتی ام میره که بهتر بشه، برای مامان کلی لباس خریدم که نو بپوشه تو فامیل ، روز زن براش طلا خریدما
ماشین روشن کردیم و اومدیم خونه
تو راه به بابا گفتم ، هر شب میام خونه نمیام تواتاق میشینم رومبل تا مامان برام حرف بزنه خالی بشه ...
امیرمهدی فرستادیم کلاس زبان ، تقویتی ام میره که بهتر بشه، برای مامان کلی لباس خریدم که نو بپوشه تو فامیل ، روز زن براش طلا خریدما
رفتیم میدون پالیزی ، بستنی گرفتیمو و به هوای اینکه اینجا جای پارک نیست بردمشون توپارک اندیشه ، شوخی شوخی بستنی ریختم رودست امیر مهدی و کل پارک دنبالم دویید که گیرم بیاره و ریز خندید ...
سوار تاب شد خندید ، دویید و خندید ، یه گل دادم دستش گفتم بیا اینم دوازده به در
رفتیم میدون پالیزی ، بستنی گرفتیمو و به هوای اینکه اینجا جای پارک نیست بردمشون توپارک اندیشه ، شوخی شوخی بستنی ریختم رودست امیر مهدی و کل پارک دنبالم دویید که گیرم بیاره و ریز خندید ...
سوار تاب شد خندید ، دویید و خندید ، یه گل دادم دستش گفتم بیا اینم دوازده به در
دوازدهم فروردین
ساعت حدودا سه ، سه و نیمامیر مهدی پرسید؛ فردا با کی میریم سیزده به در
مامانم صداش اروم شد نمی دونست چی بگه ،گفت نمیریم ، میریم بهشت زهرا .
تا موقع شام پیش مامان نشستم باهاش حرف زدمنره تو فکر ساعت نه ، نه و نیم ماشین روشن کردم ، مامان و امیر سوار کردم ...
دوازدهم فروردین
ساعت حدودا سه ، سه و نیمامیر مهدی پرسید؛ فردا با کی میریم سیزده به در
مامانم صداش اروم شد نمی دونست چی بگه ،گفت نمیریم ، میریم بهشت زهرا .
تا موقع شام پیش مامان نشستم باهاش حرف زدمنره تو فکر ساعت نه ، نه و نیم ماشین روشن کردم ، مامان و امیر سوار کردم ...
امروز صبح خط چشم کشیدم که به خاطر خط چشمم جلوی اشکامو بگیرم و نزارم بریزن که موقع بیرون رفتن از خونه بابام نامفهوم گفت : نرو من می رسونمت ...
نمی دونی که ، قدرت راه رفتن ، حافظه کوتاه مدت ، تکلمشو یه هفتس از دست داده ...
چیدا دو ماهه متولد شده ...
یه غرفه توی تئاترشهر ، یه مغازه ارم سبز 😍
چیدا رویای منه
۲۳ خرداد ۱۴۰۲ چیدا متولد شد .
چیدا یعنی مثل مادر ، یه اسم لری ، به رنگ سبز.
چیدا داستان داره که می گم براتون 😍