@parmis_y86 شاید باورت نشه ولی بابام تنها کسی بود که بعد از تماس پدرشوهرم راضی بود و گفت دوستش داره دلش با اونه و من راضیم و جلوی همه و مامانم وایساد تا تهش پشتم بود که ازدواج کنم و توی هیچی بعد از اون برام کم نزاشت
بابام وقتی فهمید دوست پسر دارم که همین شوهر الانمه از طریق مامانم بود دفعه اول تهدید و دعوا بود ، دفعه دوم که فهمید هنوز ادامه داره بازم مامانم گفت ، التماس کردم نگو منو میکشه گفت انقدر منو زد که ساعتش شکست من بیهوش شدم فرداش که پاشدم تمام تنم کوفته بود نفس نمیتونستم بکشم 1
نمیدونن گفتن این حرف درسته یا نه
وقتی سیزده سالم بود یه دوست معمولی پسر داشتم، عشق و عاشقی نه ها...دوست معمولی
بابام فهمید و یادمه از ساعت یازده صبح جنگ تو خونمون شروع شد کتک و تهدید و فحش و دعوا و خب مسلما توقیف گوشی و سیمکارت
ماه رمضون بود، شبش افطاری رفتیم خونه ی عمم...
دیروز به یه مناسبتی با همسر برنامه ریخته بودین که بریم کله پاچه بخوریم ،من تا قبلش فقط خونگی اونم خیلی کم میخوردم و خدایی کله پاچه خونگی هایی که ما درست میکنیم عالیه همسرم عاشق خونگی بود اما بیرون هم خورده بود ، رفتیم یه جای خیلی معروف و خوب وارد که شدم بوش بهم خورد پشیمون شدم😂1